تبليغاتX
فرهنگ و هنر (خوانش و....)

فرهنگ و هنر (خوانش و....)

شعر و داستان و موسيقی و سينما .........

سرشت و سرنوشت ادبیات ایران در تبعید

یکشنبه ۹ ۲ ژانویه میرزاآقا عسگری( مانی) از سرشت و سرنوشت ادبیات ایران در تبعید و از تفاوت ادبیات در تبعید با ادبیات در مهاجرت و اینکه ادبیات تبعیدی ایران چه می گوید؟ و نمایندگان ادبیات تبعیدی ایران چه کسانی هستند؟ سخن گفت. این برنامه در اطاق ايران سوسياليست فورم اطاق در پال تالک برگزار شد. در بخش خوانش نمونه ای از سروده شاعران در تبعید من با ایشان همیاری نمودم. با تشکر از مانی و همه دوستان برگزار کننده، این برنامه توسط این دوستان ضبط و بر سایت اینترنت گذاشته شد. من این برنامه در ۶ بخش برای علاقه مندان در اینجا میگذارام.امید مورد استفاده شما قرار بگیرد.

بخش اول                           بخش دوم                         بخش سوم


بخش چهار                       بخش پنج                     بخش شش

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 17:5  توسط حمید  | 

مثل پرنده‌اي كه در او شور مردن است

      

محمود مشرف آزاد تهراني (م. آزاد) درگذشت.

 

 

صدا از تيشهء فرهاد افتاد

صداي گريهء شيرين:

ميان باغ تنهايي هزاران لا‌له از باران

فرو مي‌ريخت

م. آزاد، شاعري برجسته از نسل دوم شاعران نيمايي، در پي ابتلا به سرطان روده، سحرگاه روز پنجشنبه با دوستدارانش وداع گفت.

شاعر «قصيدهء بلند باد» مدتي پيش به هنگام دست و پنجه نرم كردن با مرگ به خبرنگار ايسنا گفته بود: بالاخره همهء ما يك روز هستيم و يك روز نيستيم. وي صاحب چند دفتر شعر و حدود 50 جلد كتاب در زمينهء ادبيات كودكان است.

«روز 18 آذر سال 1312 در اين برهوت فقر فرهنگي به دنيا آمدم. خوشبختانه پدرم اهل موسيقي بود و شعر. شوق كتاب خواندن را هم او در من برانگيخت. دورهء نوجواني و جواني‌ام همزمان بود با جنبش بزرگ ملي كردن نفت ، كه به زندگي نسل جوان آن روزگار، عشق و آرماني فراتر از انگيزه‌هاي كوچك فردي مي‌داد و من كه اهل فعاليت بي‌واسطهء سياسي نبودم، به فعاليت فرهنگي گرايش پيدا كردم و اولين نقدهاي ادبي‌ام- به همراه چند شعر- در يك نشريهء دانش‌آموزي به چاپ رسيد.

«با كودتاي 28 مرداد 1332، «آب‌ها از آسياب افتاد» و هر كس به گوشه‌اي پناه برد و من در همان سال در كنكور ادبيات دانش‌سراي عالي تهران پذيرفته شدم.

«سال 1336 براي انجام خدمت معلمي به آبادان رفتم. اين سال‌ها فرصتي بود كه به تجربه‌هاي شعري‌ام ساماني بدهم. مجموعهء «آينه‌ها تهي است» حاصل اين تجربهء كاري است. از 1340 به بعد با زنده‌ياد سيروس طاهباز در انتشار فصلنامهء آرش همكاري دايمي داشتم. آرش در دههء پرتحرك چهل نقش سازنده‌اي داشت.

«در همين ايام مامور خدمت در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان شدم و از آن به بعد به طور حرفه‌اي به ادبيات كودكان پرداختم.»

محمود مشرف آزاد تهراني در هجدهم آذر 1312 در تهران متولد شد. سرودن شعر را از دههء 30  آغاز كرد و در دهه‌هاي 1340 و 1350 با انتشار مجموعه‌هاي «قصيده‌هاي بلند باد»، «آينه‌هاي تهي» و «با من طلوع كن» مورد توجه علاقمندان شعر نو قرار گرفت.

آزاد از همان ابتدا در حوزهء نقد شعر و ادبيات فعال بود و در گاهنامهء‌آرش كه سيروس طاهباز منتشر مي‌كرد مقالاتي از وي در اين حوزه منتشر شده بود.

در اواخر سال‌هاي دههء 1360 نيز گفت‌وگويي از وي منتشر شد كه حاوي ديدگاه‌هاي جنجالي در نقد جريان‌هاي شعري معاصر در حوزهء شعر نو بود.

از ديگر حوزه‌هاي مورد توجهء آزاد، ادبيات كودكان است. آزاد با حدود 50 اثر در زمينهء ادبيات كودك حضور درخشاني در اين زمينه داشته است.مي‌توان به آثار وي در بازنويسي گزيده‌اي از داستان‌هاي مثنوي، گزيدهء شعرهاي عاميانهء كودكان، گردآوري لالايي‌هاي منظوم و نيز بازنويسي كامل شاهنامه ياد كرد.

سال‌ها پيش محمد حقوقي در تفسير شعري از م.آزاد نوشت: « اين است معناي يك شعر واقعي و نمونهء اوج بيان و شكل در شعر معاصر... اين است راز موفقيت اين شعر. شعري كه در عين حال نشان مي‌دهد نحوهء بيان و شكل از مهم‌ترين وجوه تمايز شعر امروز از شعر كهن و از اساسي‌ترين كارهاي شاعري است.»

در حوزهء نقد ادبي علاوه بر مقالاتي كه گاه و بي‌گاه از دههء 1330 در نشريات ادبي مي‌نوشت، كتاب پريشادخت شعر را دربارهء‌ اشعار فروغ فرخزاد منتشر كرده است.

وي همچنين ترجمهء شعرهايي از كارل سندبرگ و كتاب خداوندگار مگس‌ها (بعل زبوب) را نيز در كارنامهء خود دارد.

آزاد، آنگاه كه از درد سرطان روده در بيمارستان طالقاني تهران بستري و همسرش در پي داروهاي گرانقيمت اين بيماري در خيابان‌هاي شهر سرگردان بود، بعد از ساليان سال، نگاه‌ها را متوجه خود كرد.

چنين است كه بزرگداشت م. آزاد روز يكشنبه 27 آبان ماه در انجمن غزل برگزار شد و جايزهء «بيژن جلالي» در چهارمين دورهء خود به طور مشترك به «م. آزاد» و «مفتون اميني» اهدا شد و م. آزاد در اين هنگام در بيمارستان بستري بود.

«و آب‌هاي زمين

درون بستر شط

به سوي باغ خليج

كه در هياهوي سبز بهار پنهان است;

هميشه مي‌رانند»

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 22:59  توسط حمید  | 

مرضیه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 18:28  توسط حمید  | 

بی همگان بسر شود بی تو بسر نمیشود

برای دیدن فیلم ، اجرای بی همگان گروه استاد شجریان و همکارانشان بر روی لینک زیر کلیک کنید.

بی همگان بسر شود بی تو بسر نمیشود

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 23:4  توسط حمید  | 

فروغ بی پايان/به مناسبت 71 سالروز تولدش

                                                                                              

روزنامه اطلاعات در روز سه شنبه ۲۵ بهمن ماه ۱۳۴۵ تيتر زد : « طی يک حادثه وحشتناک رانندگی در جاده دروس – قلهک ، فروغ فرخزاد شاعره معروف کشته شد » .

فروغ يکی از بزرگترين شاعران ايران است . سال هاست نسل های مختلف با خواندن اشعار او ستايشش می کنند و هنوز که هنوز است جای خالی او در پهنه شعر ايران احساس می شود .

هنوز که هنوز است بسياری تاب تحمل حضور سنگين و گسترده او را بر گستره ادب ايران و قلب و روح خوانندگانش ندارند . همين چند ماه پيش بود که روزنامه ها نوشتند يک نشريه دانشجويی در قم به دليل چاپ مطلبی در باره فروغ توقيف شد و در « مرکز فرهنگی زنان » به دليل چاپ عکسی بی حجاب از فروغ در تقويم خود ، پلمپ شد .

 

فروغ الزمان فرزند چهارم توران وزيری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است . در تمام منابع، تاريخ تولد فروغ پانزدهم دی ۱۳۱۳ ذکر شده است ، اما پوران فرخزاد خواهر بزرگتر فروغ چندی پيش اعلام کرد فروغ روز هشتم دی ماه متولد شده و از اهل تحقيق خواست تا اين اشتباه را تصحيح کنند .

در ۱۳۳۱ نخستين کتابش « اسير » در تهران منتشر شد .

زنده ياد فريدون مشيری در باره نخستين ديدارش با فروغ گفته است : « دختری با موهای آشفته ، بادست هايی که از جوهر خودنويس آغشته شده بود ، با کاغذی تاشده که شايد هزار بار آن را در ميان انگشتانش فشرده بود ، وارد اتاق هيات تحريريه مجله روشنفکر شد و با ترديد و دودلی ، در حالی که از شدت شرم ، کاملا سرخ شده بود و می لرزيد ، کاغذش را روی ميز گذاشت . اين دختر فروغ فرخزاد بود... »

يک صدای زنانه

او شانزده ساله بود که عاشق شد و با پرويز شاپور ازدواج کرد و به اهواز رفت . در ۲۹ خرداد ۱۳۳۱ تنها فرزندش کاميار متولد شد .

در نيمه اول ۱۳۳۴ از همسرش جدا شد و پس از آن روزهای بسيارسختی را گذراند .

 

نادر نادرپور در باره اشتهار فروغ در اين دوران گفته است : «...اشتهار فروغ ، مولود بيان مضامين بی پرده عشقی نبوده است ... بلکه لحن او بوده است که هيچ يک از شاعره های پيشين نداشته اند . چرا که همه آن شاعره ها ، حتی دراشعار عاشقانه و يا حديث نفس های جنسی نيز با لحن و زبان مردانه سخن گفته اند ... ناگهان صدايی صريح و زنانه ... و اين صدا هنگامی برخاست که فضای اجتماعی ايران ، بر اثر حادثه سياسی مرداد ماه ۱۳۳۲ به سکوت و خفقان دچار شده بود و هيچ سخن صريح و رسايی از هيچ حنجره بی پروايی به گوش نمی رسيد و بدين سبب بود که اعتراف ناشيانه جنسی از زبان زنی جوان ، وحشت خاموشی را در جامعه کتابخوان آن روزی برانداخت و در آن خفقان سياسی طنين فريادی پرخاشجويانه به خود گرفت ...»

در تيرماه ۱۳۳۵ انتشارات امير کبير کتاب « ديوار» را که دومين مجموعه شعر فروغ بود ، منتشر کرد . در ۱۳۳۷ کتاب « عصيان » که مجموعه اشعار فروغ در سفر به رم و مونيخ بود ، منتشر شد .

در شهريور ۱۳۳۷ با ابراهيم گلستان نويسنده و فيلمساز پيشرو آشنا و در « گلستان فيلم » که متعلق به گلستان بود ، مشغول کار شد . اين آشنايی مسير زندگی فروغ را تغيير داد و او را متحول کرد .

فروغ در گلستان فيلم با فيلمسازی آشنا شد و در پاييز ۱۳۴۱ فيلم « خانه سياه است » را در آسايشگاه جذاميان تبريز ساخت .

                                     

                                        ای شب از رويای تو سنگين شده...........

شاعری هنوز دوست داشتنی

در ۱۳۴۲ فروغ در نمايش « شش شخصيت در جستجوی نويسنده » نوشته لوئيجی پير اندلو و به کارگردانی پری صابری بازی کرد و در اواخر همان سال مجموعه « تولدی ديگر » با تيراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مرواريد منتشر شد .

در زمستان ۱۳۴۳ فيلم خانه سياه است جايزه بهترين فيلم را در جشنواره اوبرهاوزن را برد . در آبان ۱۳۴۳ ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد منتشر شد .

روز دوشنبه بيست و چهارم بهمن ماه ۱۳۴۵ ناهار را با پدر و مادرش خورد و ساعت چهارو نيم بعد از ظهر در تصادفی مرگبار در گذشت . روز چهارشنبه بيست و ششم بهمن ماه در مراسم تشييعی با شکوه توسط نويسندگان و هنرمندان و دوستدارانش در گورستان ظهيرالوله آراميد .

تاثير فروغ بر ادبيات دوره خود و پس از آن انکار ناپذير است . به قول دکتر رضا براهنی شعر فروغ شعر اعتراض است . و هم او نوشته است : « فروغ ... نخستين زنی است که عليه راس خانواده قيام کرده ... اين قيام عليه راس خانواده ، قيام عليه تاريخ مذکر ايران است ... »

فروغ هنوز دوست داشتنی ترين شاعر ايران است و هرسال دوستدارانش بر مزار او در ظهيرالدوله و در خانه خواهرش پوران خانم گرد آمده و ياد و خاطره او را گرامی می دارند .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 16:42  توسط حمید  | 

مهين اسكوئی در گذشت

                                        

"مهين اسكويی" از هنرمندان برجسته تئاتر ايران و نخستين كارگردان زن ايرانی ، يكشنبه‌شب به دليل عارضه قلبی در بيمارستان پاستور نو زندگی را بدرود گفت. مراسم تشييع پيكر اين هنرمند، روز چهارشنبه ١٤ دی‌ماه از مقابل تالار وحدت تهران برگزار می‌شود‪.

اين هنرمند و مترجم برجسته تئاتر از مدتها پيش با بيماريهای مختلفی دچار شده بود. وی در سال ١٣٠٩ در شهر تهران متولد شد. مراسم تشييع اين هنرمند فقيد، روز چهارشنبه ١٤ دی‌ماه از مقابل تالار وحدت تهران برگزار می‌شود‪.

از مهين اسکويي به عنوان اولين كارگردان زن ايرانی ياد می شود كه از دهه ٢٠ در تئاتر مشغول به فعاليت شد ، در بين سال‌های ١٣٣٠ تا ١٣٣٧ برای تحصيل و فراگيری سيستم استانسلاو سكی به خارج از كشور رفت. برگردان آثار استانيسلاوسكی (نظريه پرداز و كارگردان درباره روش های آموزش های بازيگری و كارگردانی از روسی به فارسی (كار هنرپيشه روی خود در جريان تئاتر ، كار هنرپيشه روی نقش و كار هنر پيشه روی خود در جريان تجسم) ، برگردان نمايش نامه های تانيا (آر لوزف) ، شب های سفيد (داستايسفسكی) ، گرگ ها و بره ها و صاعقه (آستروفسكی) ، سه خواهر ، خرس و خواستگاری (آنتون چخوف) ، در اعماق و ييلاق نشينان فرزندان خورشيد (ماكسيم گركی) و همچنين برگردان مقاله هايی چون تسلط در كار و به انجام رساندن كار (استانيسلاوسكی) ، كارگردانی يعنی چه (گارجوكو) و بسياری ازنوشته های ديگر از جمله آثاری است كه از اين هنرمند به جا مانده است .
اين هنرمند فقيد به همراه مصطفی اسكويی که او هم اندکي پيشتر چشم از جهان فروبست در زمره كسانی بوده اند كه تاكنون خدمات شايان توجه ای را به تئاتر ايران داشته است.


***

مهين طالقانی (اسكوئی) دختر پانزده ساله ای كه هميشه درنمايشهای مدرسه ايفای نقش می كرد. اين دختر ١٥ ساله كار هنری خود را با اركستر «بانو روحبخش» كه خاله اش است به عنوان خواننده گروه كر آغاز می كند و در همين اجراهای اركستر هست كه با مصطفی اسكوئی ٢٢ ساله آشنا می شود و در سال ١٣٢٤ با او ازدواج می كند. اولين حضور او در گروه «تئاتر سيار هنرپيشگان ايرانی» به دعوت استاد نوشين بود، و نوشين نام «سهيلا» را برای او انتخاب كرد و مهين اسكوئی از آن پس تا زمانی كه با گروه نوشين همكاری می كرد به اين نام شهرت داشت.
مهين اسكوئی در نمايش «روسپی بزرگوار» اثر «ژان پل سارتر» به كارگردانی «نوشين» می درخشد و چهره متفاوتی از زن بازيگر را در صحنه های نمايش معرفی می كند.
او در نمايشهای «مستنطق»، «ولپن»، «رزماری»، «توپاز» و «پرنده آبی» كه در آن نقش يك گربه بسيار پر انرژی و شيطان را بازی می كرد، ايفای نقش می كند. با تیراندازی به شاه در 15 بهمن 1328 و تعقیب و بازداشت هاي پس از آن عبدالحسين نوشين نيز که مناسبات تنگاتنگی با حزب توده ايران داشت ناچار به مهاجرت گشت و گروه تتاتری او ، گروه فردوسي، هم دچار بحران و پراکندگی شد. مهين اسكوئی هم به شوروی رفت و به آموختن تئاتر علمی در آن ديار مشغول شد. او با درجه ممتاز موفق به گذراندن دوره كامل كارگردانی گشت. پس از بازگشت به ايران در تئاتر آناهيتا که همسرش مصطفي اسکويي بنيانگذارش بود به كارگردانی ادامه می دهد و در سال ١٣٣٧ اولين كارگردانی خود را با نمايش «خانه عروسك» اثر «ايبسن» تجربه می كند كه بسيار موفقيت آميز بود.سال 1344 زمان جدايي اين زوج پرکار عرصه تئاتر ايران و قطع همکاري مهين با تئاتر آناهيتاست.سال ١٣٤٨ بنا به دعوت «عباس جوانمرد» برای افتتاح تالار نمايش موزه ايران باستان «مهين اسكوئی» نمايش «صاعقه» اثر آستروفسكی را با مهدی فتحی، ولی الله شيراندامی، افروز شيراندامی، آذر عايلی، عصمت صفوی و ... اجرا می كند و بعدتر با همين گروه نمايش های «در اعماق» اثر گوركی، «سه خواهر» چخوف و ... را هم به صحنه مي برد.

در همان اواسط دهه پنجاه و جدايی از «تئاتر آناهيتا»، اسكويی به سمت مترجم زبان روسی در «اداره ذوب آهن» استخدام شد و تا پيروزی انقلاب ، رسماً كارمند آن اداره بود.

از سال ١٣٥٨ كه متاثر از ايدئولوژی و نگاه زمامداران جديد زنان در سينما و تتاتر هم به حاشيه رانده شدند مهين اسكويی هم به ناچار فعاليت اجرايی اش در عرصه تئاتر محدود گشت. او در عوض بخشی از خانه خود را به كلاس آموزش بازيگری اختصاص داد و در تمامی ۲۷ سال پس از انقلاب علاوه بر ترجمه متونی ارزنده در زمينه اين هنر، مجدانه به كار آموزش و تربيت بازيگر پرداخت.
مهين اسكويی برخاسته از خانوداده ای هنرمند بود،. علاوه بر خاله او ، روحبخش كه نام و آوازه ای در خوانندگی داشت، خواهرش پوران هم يكی ديگر از چهره های سرشناس موسيقی ايران در دهه های پيش از انقلاب بود كه ترانه هايی همچون "گل اومد بهار اومد"، "ملاممدجان"، "تك درخت"، و... هنوز هم خاطره انگيزند. اسكويی در مصاحبه ای كه حدود ۶ ماه پيش از اوچاپ شد، هم از خانه نشينی خود در سال های پس از انقلاب و هم از اين كه به هنگام مرگ خواهرش پوران حتی اجازه دفن او را هم نمی‌داده‌اند به تلخی ياد كرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 14:44  توسط حمید  | 

دو سال از فاجعه بم گذشت و یکسال از زلزله اقيانوس هند (سونامی)

 

با گذشت حدود دو سال از وقوع زلزله بم روند بازسازی اين شهر همچنان - هر چند که به کندی - ادامه دارد. بنابر گزارش های رسمی در جريان زلزله، 50 هزار واحد مسکونی، اداری و تجاری اين شهرستان ويران شد.

گفته می شود حدود 35 هزار نفر در زلزله بم کشته، 15 هزار نفر مجروح و بالغ بر 80 هزار نفر آواره شده اند.

در دوميُن سالگرد زلزله ی بم، هنوز آثار ويرانی و زلزله بر جاست.

روز 26 دسامبر زلزله ای با قدرت حدود 9 ريشتر، بستر اقيانوس هند را لرزاند که باعث ايجاد امواج سهمگينی موسوم به سونامی شد. عظمت اين امواج به حدی بود که تخريب بسيار زيادی برجای گذاشت. گفته می شود شمار تلفات سونامی سال گذشته، بين 220 هزار تا 280 هزار نفر است.

در آن روز خيزش عظيم و پرسرعت امواج سونامی، ساحل کشورهای حوزه اقيانوس هند، از جلمه اندونزی، سريلانکا و تايلند را در نورديد و بالغ بر دو ميليون نفر را بی خانمان کرد.

کلیپ زلزله بم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 16:4  توسط حمید  | 

یلدا شب گرم مهربانان جاودانه باد.

یلدا شب گرم مهربانان جاودانه باد.

 

از لحاظ نجومي  شب يلدا يا شب چله ، شب اول زمستان و درازترين شب سال است و فرداي آن با دميدن خورشيد روزها بزرگ‌تر شده و تابش نور ايزدي افزوني مي‌يابد . اين بود كه ايرانيان باستان شب آخر پاييز و اول زمستان را شب زايش مهر يا زايش خورشيد مي‌خواندند و براي آن جشن بزرگي برپا مي‌كردند . ريشه اين باور و اعتقاد برمي‌گردد به گاه‌شماري و انديشه‌هايي كه ايرانيان مهري دين از آن داشتند . پيشينيان كه پايه زندگي‌شان بر كشاورزي و چوپاني قرار داشت و در طول سال ، با سپري شدن فصول و تضاد‌هاي طبيعي خوي داشتند ، بر اثر تجربه و گذشت زمان با گردش خورشيد و تغيير فصول و بلندي و كوتاهي روز و شب و جهت و حركت و قرار گرفتن ستارگان آشنايي پيدا كرده و كارها و فعاليت‌هايشان را بر اثر آن تنظيم مي‌كردند . مثلا از منابع رومي مي‌دانيم كه پيروان و پاكان به تپه‌اي رفته ، با لباس نو و در مراسمي از آسمان مي‌خواستند كه آن « رهبر بزرگ » را براي رستگاري آدميان گسيل دارد و باور داشتند كه نشانه زايش آن ناجي ، ستاره‌ايست كه بالاي كوهي بنام كوه فيروزي كه داراي درخت بسيار زيبايي بوده است ، پديدار خواهد شد و موبد بزرگ براي اين موضوع دعايي مي‌خوانده كه قسمتي از آن هنوز در كتاب "بهمن‌يشت" بر جاي مانده است :

 

 آن شب كه سرورم زايد    نشانه‌اي از ملك آيد   ستاره از آسمان ببارد

 هم‌آنگونه كه پیشوایم  در آيد  ستاره‌اش نشان نمايد

 

ظاهرا پيش از مسيحي شدن روميان ، يعني 300 سال پس از زايش عيسي مسيح ، كليسا جشن تولد مهر را به عنوان زادروز عيسي پذيرفت ، زيرا زمان تولد او دقيقا معلوم نبود . از اين روست كه تا امروز بابانوئل با لباس و كلاه موبدان ظاهر مي‌شود و درخت سرو و ستاره‌اي در بالاي آن‌هم يادگار مهري‌هاست . جالب اين‌جا است كه يلدا كلمه‌اي است سرياني به‌معناي تولد و به گفته ابوريحان بيروني آن‌را " شب‌زادان " ترجمه كرده‌اند . آيين شب يلدا يا شب چله ، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه ، انار و شيريني و ميوه‌هاي گوناگون است كه همه جنبه‌هاي نمادي دارند و نشانه‌ بركت ، تندرستي ، فراواني و شادكامي هستند . در اين شب هم مثل جشن تيرگان فال گرفتن كتاب حافظ مرسوم است . و حاضرين با انتخاب و شكستن گردو از روي پوكي و يا پري آن ، آينده گويي مي‌كنند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 21:37  توسط حمید  | 

تعغیر آدرس رادیو پامچال

با سلام.
 رادیو پامچال به آدرس زیر منتقل شد.

لینک جدید رادیو پامچال

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 18:2  توسط حمید  | 

صدای اينترنتی پامچال 28-11-2005

از چند هفته پيش کار جديدی را آغاز کرديم و اميدوار

هستيم با راهنماييهای شما خود و اين برنامه را

کامل کنيم

ادرس پست الکترونيک ما

radiopamchal@yahoo.com

برنامه اين هفته در ۷ بخش تهيه شده است.

برای دانلود به لينکهای زير مراجعه کنيد.با باز شدن

صفحه صدای راديو پخش می شود.در ادامه برای شما از دستگاههای

موسيقی سنتی (دستگاه ماهور ) برای آشنائی بيشتر قطعاتی را گزيده ايم

که اميدوار می باشيم مورد استفاده شما قرار گيرد.

بخش ۱ گفتار هفته

بخش ۲ خبر از دنيای فرهنگ،هنر،انديشه

بخش ۳ با بزرگان فرهنگ،هنر،انديشه1

بخش ۳ با بزرگان فرهنگ،هنر،انديشه2

بخش ۴ نگاهی به موسيقی سنتی (دستگاه ماهور )

بخش ۵ نگاهی به موسيقی محلی (کردستان)

بخش ۶ صدای شما در صدای پامچال

بخش ۷ از شما برای شما تا بخندیم

 

موسيقی سنتی (دستگاه ماهور )

اين برنامه آواز و تصنيفي را در دستگاه ماهور تقديم مي‏كند. در اين برنامه ابتدا غلام حسين بنان همراه با زخمه‏هاي سه تار احمد عبادي ابياتي را از ديوان شمس اجرا مي‏كند. و پس از آن تصنيفي از ساخته‏هاي علي اكبر شيدا و با تنظيم فريدون شهبازيان و صداي محمد رضا شجريان تقديم مي‏شود.


در اين برنامه قطعاتي در دستگاه ماهور تقديم مي‏شود. آهنگ موزوني از ساخته‏هاي حسين علي ملاح و آوازي با صداي محمودي خوانساري بر روي ابياتي از معيد ثابتي كه آن را زخمه‏هاي ساز تار جليل شهناز همراهي مي‏كند.


در اين برنامه نغمه‏هاي زيبايي در دستگاه ماهور به سمع مي‏رسد. در بخش نخست آهنگي از يادگارهاي روح الله خالقي كه بر روي كلام منظوم رهي معيري تنظيم شده است با صداي غلامحسين بنان تقديم مي‏شود. در بخش دوم حسين قوامي با همراهي جواد معروفي ابياتي را از سعدي مي‏خواند. 


در اين برنامه نغمه‏ها و نواهايي در دستگاه ماهور تقديم مي‏شود. تصنيفهايي با صداي عبدالوهاب شهيدي با تنظيم فرامرز پايور و قطعه‏اي در گوشه صوفي نامه ماهور با اجراي حسين قوامي بخش‏هاي اين برنامه مي‏باشند.


در اين برنامه آهنگ‏هاي زيبايي در دستگاه ماهور تقديم مي‏شود. عطر گيسو را با صداي امين الله رشيدي مي‏شنويد و سپس آهنگ تو بهار مني را با صداي استاد آواز ايران غلام حسين بنان، ساخته نصرالله زرين پنجه تقديم مي‏شود. آهنگي را از ساخته‏هاي ارشد طهماسبي با صداي كرامتي مي‏شنويد و در بخش پاياني آهنگي از ايرج بسطامي در رك ماهور به اهتمام كيوان ساكت مي‏شنويد. 


در اين برنامه محمودي خوانساري با همكاري اسدالله ملك، فرهنگ شريف، جهانگير ملك ابياتي از حافظ را در دستگاه ماهور اجرا مي‏كند.


در اين برنامه آهنگهاي زيبايي در دستگاه ماهور با صداي محمد رضا شجريان حسن قوامي، عبدالوهاب شهيدي به سممع مي‏رسد.
 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 16:8  توسط حمید  | 

صدای اينترنتی پامچال 20-11-2005

از چند هفته پيش کار جديدی را آغاز کرديم و اميدوار

هستيم با راهنماييهای شما خود و اين برنامه را

کامل کنيم

ادرس پست الکترونيک ما

radiopamchal@yahoo.com

برنامه اين هفته در ۶ بخش تهيه شده است.

برای دانلود به لينکهای زير مراجعه کنيد.با باز شدن

صفحه صدای راديو پخش می شود.در ادامه برای شما از دستگاههای

موسيقی سنتی (دستگاه همایون ) برای آشنائی بيشتر قطعاتی را گزيده ايم

که اميدوار می باشيم مورد استفاده شما قرار گيرد.

بخش ۱ گفتار هفته

بخش ۲ خبر از دنيای فرهنگ،هنر،انديشه

بخش ۳ با بزرگان فرهنگ،هنر،انديشه

بخش ۴ نگاهی به موسيقی سنتی (دستگاه همایون )

بخش ۵ نگاهی به موسيقی محلی (هرمزگان)

بخش ۶ صدای شما در صدای پامچال

 

موسيقی سنتی (دستگاه همایون )

در اين برنامه نخست تصنيفي از هنرمند قديمي موسيقي كشورمان جهانگير مراد با صداي محمد رضا شجريان در مايه شوشتري مي‏شنويد. سپس عليرضا افتخاري آهنگي از ساخته‏هاي عباس خوشدل را با نام سپيده بر روي سروده محمد علي چاوشي و سهيل محمودي در دستگاه همايون مي‏خواند.

آن چه در اين برنامه دل انگيزان به سمع مي‏رسد، آواز و تصنيفي زيبا در دستگاه همايون است كه آن را غلامحسين بنان، روح الله خالقي و مرتضي محجوبي پديد آوردند.

در اين برنامه آواز و تصنيف زيبايي را كه از زمره آثار برجسته دستگاه همايوني است تقديم مي‏كنيم. آواز برنامه را محمد رضا شجريان با همراهي حبيب الله بديعي و منصور صارمي بر روي غزلي از سعدي اجرا كرده است. و تصنيف برنامه را غلام حسين بنان بر روي سروده كرمانشاهي و آهنگي از مفتاح خوانده است.

در اين برنامه دل انگيزان نغمه‏ها و نواهايي در دستگاه همايون تقديم مي‏شود. آهنگهايي به ترتيب با صداي محمد رضا شجريان، غلام حسين بنان و حسين قوامي آثار منتخب اين برنامه از گنجينه موسيقي ايران است.

در اين برنامه دل انگيزان نغمه‏ها و نواهايي را در مايه بيات اصفهان تقديم مي‏شود. اجراي گوشه صوفي نامه با صداي رضوي سروستاني، آواز كوتاهي با صداي حسين قوامي و تصنيفي قديمي كه عليرضا افتخاري اجرا كرده است.

آن چه از موسيقي سنتي كشورمان تقديم مي‏شود آواز و تصنيف زيبايي است در مايه بيات اصفهان با صداي غلامحسين بنان كه به ترتيب بر روي ابياتي از رهي معيري و غزلي از حافظ اجرا شده است. پديد آورندگان اين اثر دل انگيز روح الله خالقي و علي نقي وزيري هستند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 18:31  توسط حمید  | 

صدای اينترنتی پامچال

از چند هفته پيش کار جديدی را آغاز کرديم و اميدوار

هستيم با راهنماييهای شما خود و اين برنامه را

کامل کنيم

ادرس پست الکترونيک ما

radiopamchal@yahoo.com

برنامه اين هفته در ۶ بخش تهيه شده است.

برای دانلود به لينکهای زير مراجعه کنيد.با باز شدن

صفحه صدای راديو پخش می شود.در ادامه برای شما از دستگاههای

موسيقی سنتی (دستگاه شور) برای آشنائی بيشتر قطعاتی را گزيده ايم

که اميدوار می باشيم مورد استفاده شما قرار گيرد.

بخش ۱ گفتار هفته

بخش ۲ خبر از دنيای فرهنگ،هنر،انديشه

بخش ۳ با بزرگان فرهنگ،هنر،انديشه

بخش ۴ نگاهی به موسيقی سنتی (دستگاه شور)

بخش ۵ نگاهی به موسيقی محلی (بلوچستان)

بخش ۶ صدای شما در صدای پامچال

 موسيقی سنتی (دستگاه شور)

در اين برنامه شاخه گلي از موسيقي ايران تقديم مي‏شود. اين بار با ابياتي دلنشين از سايه همراه مي‏شويد كه آن را محمد رضا شجريان در دستگاه شور خوانده است. تكنواز آهنگ در اين اثر لطف الله مجد است

در اين برنامه نغمه‏ها و نواهايي در دستگاه شور تقديم مي‏شود. در بخش نخست محمودي خوانساري با همراهي اسدالله ملك ابياتي از شهريار را در قالب آوازي سنتي اجرا مي‏كند و در بخش دوم با صداي حسين قوامي قطعه‏اي ضربي از ساخته‏هاي همايون خرم به سمع مي‏رسد.

در اين برنامه قطعاتي را در دستگاه شور مي‏شنويد. در بخش نخست محمد رضا شجريان ابياتي از حافظ را درآمد شور و گوشه‏هاي رضوي، حجاز و دوبيتي اجرا مي‏كند، و سپس در ادامه تصنيف قديمي پرند شوشتري را مي‏خواند. شجريان را در اين اثر دل انگيز محمد رضا لطفي، عبدالنقي افشارنيا و همايون شجريان همراهي مي‏كنند.

در اين برنامه قطعاتي را در دستگاه شور و مايه دشتي مي‏شنويد. در بخش نخست برنامه قطعه‏اي ضربي از ساخته‏هاي محمد رضا لطفي به سمع مي‏رسد. سپس ابياتي از حافظ در قالب مثنوي دشتي با صداي محمد رضا شجريان خواهيد شنيد و در پايان با صداي همين هنرمند دو تصنيف قديمي با نامهاي چشم مست و پاي لنگ را خواهيد شنيد.

در اين برنامه دل انگيزان تصنيفهاي زيبايي در مايه ابوعطا تقديم مي‏شود. كبوتر با صداي محمد رضا شجريان نسيم سحر با اجراي رضوي سروستاني و فسانه با صداي ايرج بسطامي قسمتهاي اين برنامه هستند. سپس نسيم سروده ملك الشعراي بهار به اهتمام گروه نوازندگان شيدا و با صداي رضوي سروستاني به سمع مي‏رسد. در پايان ايرج بسطامي آهنگي از كيوان ساكت را مي‏خواند.

در اين برنامه اثري دل انگيز به نام گل حسرت را خواهيد شنيد كه آن را محمودي خوانساري بر روي ابياتي از ابوالحسن ورزي و نظامي در مايه بيات ترك اجرا كرده است. خوانساري را در اين اثر هنرمندان زنده ياد اسدالله ملك و فرهنگ شريف همراهي كردند.

در اين برنامه آهنگهاي زيبايي در مايه افشاري به ترتيب با صداي نادر گلچين و محمودي خوانساري به سمع مي‏رسد. آهنگ نخست را با نام روياي وصال فرامرز پايور و آهنگ بعدي را با نام مرغ شباهنگ را زنده ياد اسدالله ملك ساخته است.

در اين برنامه حسين قوامي با همراهي هنرمندان فرهنگ شريف، همايون خرم، امير ناصر افتتاح ابياتي از سايه را در مايه افشاري مي‏خواند. اين اثر دل انگيز با پيش درآمد با چهار مضراب زيبا آغاز مي‏شود.

آن چه از گنجينه موسيقي ايران در اين برنامه تقديم مي‏شود آهنگهاي زيبايي است در مايه دشتي كه به ترتيب با صداي محمودي خوانساري، عبدالوهاب شهيدي و غلام حسين بنان اجرا شده است. نخستين آهنگ برنامه را با نام ميخانه اسدالله ملك بر روي كلام منظوم بهادر يگانه ساخته است. در بخش بعدي عبدالوهاب شهيدي آهنگي از مرتضي محجوبي را بر روي سروده‏اي از رهي معيري اجرا مي‏كند. اين آهنگ را جواد معروفي تنظيم كرده است. در بخش پاياني نواي ني را با صداي بنان مي‏شنويد.

در اين برنامه قطعاتي را در دستگاه شور و مايه دشتي مي‏شنويد. در بخش نخست برنامه قطعه‏اي ضربي از ساخته‏هاي محمد رضا لطفي به سمع مي‏رسد. سپس ابياتي از حافظ در قالب مثنوي دشتي با صداي محمد رضا شجريان خواهيد شنيد و در پايان با صداي همين هنرمند دو تصنيف قديمي با نامهاي چشم مست و پاي لنگ را خواهيد شنيد.

اين بار بر اساس آهنگي زيبا اثري ماندگار در مايه دشتي از مهندس همايون خرم كه آن را پنجه‏هاي استاد جواد معروفي همراهي كرده است با صداي گرم استاد عبدالوهاب شهيدي مي‏شنويد. در اين اثر شهيدي ابياتي از حافظ را گاه در قالب آوازي سنتي و گاه به صورت قطعاتي موزون مي‏خواند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 17:29  توسط حمید  | 

صدای اينترنتی پامچال

از ۲ هفته پيش کار جديدی را آغاز کرديم و اميدوار

هستيم با راهنماييهای شما خود و اين برنامه را

کامل کنيم

ادرس پست الکترونيک ما

radiopamchal@yahoo.com

برنامه اين هفته در ۳ بخش تهيه شده است.

برای دانلود به لينکهای زير مراجعه کنيد.با باز شدن

صفحه صدای راديو پخش می شود.هم چنين يکی

از کارهای امين الله حسين در زير آرشيو قابل

شنيدن ميباشد.

شاد باشيد.

راديو پامچال

 

بخش اول برنامه ۶ـ۱۱ـ۲۰۰۵

 

بخش دوم برنامه ۶ـ۱۱ـ۲۰۰۵

 

بخش سوم برنامه ۶ـ۱۱ـ۲۰۰۵

 

برنامه کامل ۲۷ـ۱۰ـ۲۰۰۵

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 19:35  توسط حمید  | 

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق، تر است

زندگي و شعر سهراب:

                                                سهراب سپهري

به سراغ سهراب مي رويم, نرم و آهسته كه چيني تنهائي اش ترك بر ندارد!
سهراب سپهري, 15 مهرماه سال 1307 در شهر كاشان به دنيا آمد . او سومين فرزند خانواده اسدالله سپهري و فروغ سپهري است. منوچهر, همايوندخت, سهراب , پريدخت, و پروانه. پدرش اسدالله سپهري كارمند اداره پست و تلگراف بود و به هنر و ادب علاقه اي وافر داشت.
نقاشي مي كرد, تار مي ساخت, تار هم مي زد، خط خوبي هم داشت. مادر سپهري «فروغ ايران» بعد از فوت شوهرش فرزندانش را بزرگ كرد و سهراب او را بسيار دوست مي داشت.
سهراب خود مي انگاشت كه دوران كودكي بسيار خوبي داشته است. دوره كودكي وي در كاشان گذشت . نقاشي مي كرد, شعر هم مي گفت, خط او نيز خوب بود. سپهري درباره دوره دبيرستان, مي نويسد:
«دبستان به سر رسيد و من به دبيرستان پا نهادم راه من از خانه به سويي ديگر مي كشيد. از كوچه هايي ديگر مي گذشت, تا به مدرسه مي رسيد. حياط مدرسه ديگر آن نبود. برنامه آن نبود. معلماني ديگر بودند. اما سستي عناصر تعليم همان بود و بي منظوري تربيت همان. آموختن به حافظه سپردن بود و غايت نمره گرفتن. كلاس از زندگي بيرون بود».
اندكي بعد از اتمام دوره دو ساله دانش سراي مقدماتي به استخدام اداره فرهنگ كاشان (اداره آموزش و پرورش) در آمد.

سهراب تحصيلاتش را در رشته نقاشي ادامه داد و ليسانس خود را از دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران دريافت كرد(سال 1332). چهار سال بعد وي فرصت پيدا كرد تا به غرب سفر كند. بعد از سفر به پاريس توانست در دانشكده هنرهاي زيباي پاريس, به رشته ليتو گرافي مشغول شود و در عين حال, موزه ها و گالري هاي نقاشي آنجا را نيز ببيند. سپس به لندن و رم سفر كرد و در سال 1337 به تهران بازگشت. مي توان گفت سپهري در تمام مدت زندگي خود در سفر بوده است. اما وي در اين سالها به سرعت, به سوي مرگ پيش مي رفت. بيماري سرطان خون او را هر روز نحيف تر و رنجور تر مي‏ساخت. در سال 1358 به بيماري‏اش پي برد و براي درمان به انگلستان رفت, ولي بيماري بسيار پيشرفت كرده بود. در اواخر عمرش بسيار ضعيف شده بود ولي هنوز ياراي حرف زدن داشت و مي گفت: هنوز خيلي كار دارد! سپهري مي دانست كه ديگر فرصتي براي زنده ماندن ندارد اما با روحيه اي آرام و دلي سرشار از اطمينان, يك لحظه در ايمان و اميد خويش تزلزل و ترديدي راه نداد و سرانجام در روز اول ارديبهشت ماه 1359, به ابديت پيوست.
آرامگاه وي در صحن «امام زاده سلطان علي دهستان مشهد اردهال» قرار دارد.


« ببين هميشه خراشي است روي صورت احساس
هميشه چيزي, انگار هوشياري خواب
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد
و ما حرارت انگشت هاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم»
سهراب سپهري(منظومه مسافر).


اولين كتاب وي «مرگ رنگ» , در سال 1330 و بعد از آن به ترتيب منظومه هاي «زندگي خواب ها» , «آوار آفتاب», «شرق اندوه», «صداي پاي آب», «مسافر», «حجم سبز» و بالاخره آخرين مجموعه شعر او «ما هيچ, مانگاه», منتشر شد. او در آثار بزرگان ادب گذشته همانند فردوسي, سعدي, حافظ, سنايي, عطار, مولانا, ناصر خسرو, انوري, خاقاني, نظامي و امثال اين بزرگان تأملي عميق داشت و خوب مي خواند و خوب تجزيه و تحليل مي كرد. سهراب در آثار شاعران معروف سبك هندي (اصفهاني) نظير صائب, كليم و به خصوص بيدل هندي نيز مطالعاتي همه جانبه داشت. به هر حال زبان ساده و صميمي, بيان عاطفي و حس آميزي و تركيب رنگ و تصويرهاي زيبا, همراه با ديد خوش بينانه و آرمان خواه, اعتقاد به آينده اي روشن, اميد به رهايي و پيوستن به جهان مينوي پاك به دور از كينه ها و بي عدالتي هاي اجتماعي و مادي همه و همه از ويژگيهايي است كه از شعر سپهري, شعري مي سازد دلنشين و خوشايند و براي شاعر شهرت و محبوبيتي فراهم مي آورد كه در بين معاصرين نصيب كمتر شاعري شده است.


«زندگي رسم خوشايندي است.
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ,
پرشي دارد اندازه عشق.
زندگي چيزي نيست, كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند.
زندگي نوبر انجير سياه, در دهان گس تابستان است.
زندگي, بعد درخت است به چشم حشره.
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.
خبر رفتن موشك به فضا,
لمس تنهايي «ماه»,
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر,
زندگي شستن يك بشقاب است.
زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است.
زندگي «مجذور» آينه است.
زندگي گل به «توان» ابديت,
زندگي «ضرب» زمين در ضربان دل ها,
زندگي «هندسه» ساده و يكسان نفسهاست.
هركجا هستم, باشم, آسمان مال من است.
پنجره, فكر, هوا, عشق, زمين مال من است...»

 

                           در گلستانه

 در گلستانه

دشت‌هايي چه فراخ !
................ کوههايي چه بلند !
..............................در گلستانه چه بوي علفي مي‌آمد !
من در اين آبادي، پي چيزي مي‌گشتم ،
.....................................پي خوابي شايد،
....................................................پي نوري ، ريگي ، لبخندي .
پشت تبريزي‌ها
..............غفلت پاكي بود، كه صدايم مي‌زد .
پاي ني‌زاري ماندم، باد مي‌آمد، گوش دادم ،
......................................چه كسي با من، حرف مي‌زد ؟
................................................................سوسماري لغزيد
............................................................................راه افتادم .
...................يونجه زاري سر راه،
....................................بعد جاليز خيار، بوته‌هاي گل رنگ
..............................................................و فراموشي خاك
.........................................*****
لب آبي
.....گيوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب :
من چه سبزم امروز
..................و چه اندازه تنم هشيار است !
.................................نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه .
چه كسي پشت درختان است !
.........................هيچ! مي‌چرد گاوي در كرد .
ظهر تابستان است .
.............سايه ها ميدانند، كه چه تابستاني است .
..................................................سايه هايي بي لك ،
................................گوشه‌اي روشن و پاك
..............................كودكان احساس! جاي بازي اينجاست .
زندگي خالي نيست :
....................مهرباني هست، سيب هست ، ايمان هست .
...............................................آري!!
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد .
در دلم چيزي هست، مثل يك بيشهء نور، مثل خواب دم صبح
............................و چنان بي‌تابم، كه دلم مي خواهد
............................................بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه .
.........................................دورها آوايي است، كه مرا مي‌خواند .

 درگلستانه، شهرام ناظری-هوشنگ کامکار1

               درگلستانه، شهرام ناظری-هوشنگ کامکار2

               درگلستانه، شهرام ناظری-هوشنگ کامکار3

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 19:4  توسط حمید  | 

ويژه نامه فاجعه ملی (کشتار زندانيان در تابستان ۶۷)

با درود به شما ياران و با ياد و خاطره جانباختگان راه آزادی ميهن عزيزمان

ايران .

در ابتدا از شما دوستانم بدليل غيبت شايد طولانی پوزش ميخواهم.علت آن

تنبلی نبود، عمل جراحی داشتم و از عضوی که بايد استفاده ميکردم تا با شما

دوستانم تقسيم شوم بطور موقت محروم شده بودم.

باز شهريور فرا رسيد . آخرين ماه از تابستان و آغاز خزان.در ۱۷ سال پيش در چنين ايامی

هزاران زندانی سياسی در زندانهای ايران از لذت ديدن سلطان فصلها پاييز محروم ماندند و

برای

ستايش از زندگی و آزادی به جوخه های اعدام و در گورهای دستجمعی به خاک

سپرده شدند،طوری که مرگ نيز ايشان را از هم جدا نکرد .تهيه اين ويژه نامه تلاشی است

برای ياد و خاطره :

مردان و زنانی که در بنداند

مردان و زنانی که در تبيعدند

يارانمان همه

که جانباختگانندو کشتگان

زانرو که تن به تباهی ندادند

(پل الوار)

                           پوستر تابستان 67 از آرتا داوری
                                            

                                        به گل های پرپر شده ی 67
                                            

                                        به داغداران، دادخواهان 67

                               

 

در مرداد و شهريور 1367 هزاران زندانی سياسی در زندان جمهوری اسلامی قتل عام شدند. راز

جنايت از پرده بيرون افتاد،اما پرونده اين قتل عام گشوده نشد.چشم داغداران و دادخواهان هم

چنان به راه مانده است.

به گل
به سنگ
به رنگ

به آتشی که دردل تو شعله می کشد
مادر

به آن نسيم روان بخش
که بوی يارمرا - يارترا- دارد
مادر

که اين نگارخانه، زنده خواهد ماند

و نقاش شهرما
هرروز
به گلبرگ تازه ای
آواز يارتو- يار مرا
بر پرده نقش خواهد زد

تا مردمان ببينند
زندانی- اعدامی
آواز عشق خوانده بود
و اشکش زيباترين کلام جهان را
زمزمه می کرد:
آزادی

در باره فاجعه ملی سال ۶۷ روشنگری های فراوانی صورت گرفته ولی به

نظر ميرسد تا روشن شدن و محاکمه عواملی که در اين جنايت انسانی مشارکت
داشته اند ،می بايست بر اين خواست تاکيد داشت تا درس عبرتی باشد برای همه
کسانی که تلاش ميکنند دادخواهی خون وجان عزيزترين فرزندان اين آب وخاک
که همه دردشان آزادی و عدالت بود به فراموشخانه تاريخ سپرده شود.

ازجمله اين تلاشها ساخت کليپ گلزار خاوران توسط دلناز آبادی است که در

سايت صدای ما در دسترس ميباشد.

برای ديدن کليپ ( برای ايرانيان خارج از کشور) بر روی کليپ گلزار خاوران  کليک کنيد.

برای شنيدنميکس اين کار بر روی تصوير گلزار خاوران کليک کنيد.

                              گلزار خاوران 

                      --------------------------------------------------------------

 تاریخ مبارزاتیمان را حفظ کنیم

بنا به اخبار رسیده جمهوری اسلامی در پی تخریب گورستان خاوان است. خانواده های زندانیان سیاسی اعدام شده  در سال های سیاه ۶۰ و ۶۷ به این عمل اعتراض کرده اند.

بیایید ما هم برای حفظ گوشه ی سرخ تاریخکان که اکنون در خاوران خفته است کاری کنیم اعتراضی را سامان دهیم.

ما وبلاگ نویسان ضمن محکوم کردن این عمل خواستار:

۱- عدم تخریب گورستان خاوران

۲- اجازه دادن به خانواده های زندانیان برای بازسازی قبور و گذاشتن سنگ قبر

۳- از مجامعه حقوق بشری بین اللملی می خواهیم که به کمک ما بشتابند.

۴- اعلام عذر خو واهی رسمی مسئولان این کشتار از خانواده ها و همچجنین محاکمه ی تمامی آمران و عاملان کشتار ها در یک دادگاه صالحه هستیم

اکنون خاوران چشم در راه ما است این آوردگاه عاشقان را تنها نگذارید!!!

پ.ن: حتما به دیگران هم بگویید!!!!

         

 برای ديدن آدرس گلزار جانباختگان در سراسر ايران کليک کنيد    

 

               -----------------------------------------------------------------------------------

 برای ديدن تصاوير گلزار جانباختگان در سراسر ايران کليک کنيد

بارون - استاد شجريان

ببار اي ابر بهار
ببار اي ابر بهار
ببار اي ابر بهار
با دلم به هواي زلف يار    
ببار اي ابر بهار
با دلم به هواي زلف يار
داد و بيداد از اين روزگار
داد و بيداد از اين روزگار
داد و بيداد از اين روزگار
ماه دادن به شبهاي تار
اي بارون
ماه دادن به شبهاي تار
اي بارون
اي بارون، اي بارون
ماه دادن به شبهاي تار اي بارون
بر کوه و دشت و هامون ببار اي بارون
ببار اي ابر بهار
ببار اي بارون ببار
با دلم گريه کن خون ببار
در شبهاي تيره چون زلف يار
بهر ليلي چو مجنون ببار
اي بارون
دلم خون شد خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخي لبهاي سرخ يار
به ياد عاشقاي اين ديار
به کام عاشقاي بي مزار
اي بارون
><><><><><><><><>
خواننده : استاد شجریان
آهنگ ساز : کیهان کلهر
آلبوم : شب سکوت کویر
آهنگ بر اساس موسیقی مقامی

                  --------------------------------------------------------------------

اعدام هاي جمعي سال 1367

يرواند آبراهاميان
يرواند آبراهاميان

تفتيش عقايد در نخستين روز جمعه 28 تير ماه 67، رژيم اسلامي، بدون هيچ هشداري، ناگهان ارتباط زندانهاي اصلي را با دنياي خارج قطع کرد. درهاي زندان بسته شد، ملاقاتها و تماسهاي از پيش تعيين شده تلفني منتفي گرديد. ورود مطبوعات ممنوع اعلام شد، راديو و تلويزيون از سلولها خارج شد و از قبول نامه، بسته هاي ارسالي براي زندانيان و حتي داروهاي حياتي ممانعت بعمل آمد و از اجتماع خانواده هاي نگران زندانيان در برابر زندان ها بخصوص در کنار پارک تفريحي لونا پارک جنب زندان اوين، جلوگيري شد. افزون براين، دادگاههاي قانوني، تعطيلاتي اعلام نشده را آغاز کردند تا از پيگيري و جستجوي خانواده ها براي يافتن اطلاعي، پيشگيري بعمل آورند. برخي از خانواده هاي وحشت زده و با شتاب خود را براي يافتن آيت اله منتظري که هنوز قائم مقام رهبري بود، به قم رساندند.
زندانبانان نه تنها ارتباط زندانيان را با دنياي خارج که تماس آنان را با يکديگر و سلول هاي مجاور هم قطع کرده بودند. زندانيان در چهار ديواري سلولهاي خود محبوس بودند. محل هاي مشترک چون آموزشگاه ها، سالنهاي سخنراني (حسينيه ها)، بهداري و حياط جملگي به روي زندانيان بسته شدند. به نگهبانان و کارگران افغاني دستور داده شده بود تا از صحبت با زندانيان اکيدا خودداري کنند. اساسا زندانيان سياسي کاملا از زندانيان غير سياسي، مجاهدين از چپ گرايان، توابين از غير توابين، آنهائي که محکوميتهاي دراز مدت داشتند از محکوميتي با محکوميت هاي سبکتر جدا شده بودند. يکي از زندانيان با استفاده از استعداد خود يک راديو ابداع کرده بود تا از آنچه در جريان است سردرآورد، اما با شنيدن اخبار راديو متوجه شد که از خبرهاي زندان هيچ گزارشي مطرح نميشود. آنها به ظاهر سکوت مطلق اختيار کرده بودند. به اين ترتيب اقدامات خشونت آميز که تا آنزمان در تاريخ ايران به لحاظ محتوا، شکل وشدت بيسابقه بوده، آغاز گرديد. اين رويداد حتي از رخدادهاي سال 57 و جو ترور آن زمان هم فراتر ميرفت. پرده سکوت آنچنان کارآمد بود که حتي خبرنگاران غربي چيزي در اين باره نشنيدند و محافل آکادميک هم سخني از آن بميان نياوردند. هر چند آنها هنوز هم در اين باره حرفي نميزنند.
درست پيش از اعدامها که از زمان دقيق آن ناآگاه هستيم ، خميني در نهان فرماني بينظير در نوع خود که برخي آن را نوعي فتوا ميدانند، براي تشکيل يک هئيت ويژه با دستور اعدام مجاهدين به عنوان محارب و چپگرايان به نام مرتد صادر ميکند. هيات تهران که از 16 نفر تشکيل ميشد شامل نمايندگاني از سوي شخص امام، رئيس جمهوري، دادستان کل، دادگاه انقلاب، وزارت دادگستري، اطلاعات و مديريت زندان اوين و گوهر دشت بودند. سرپرستي هئيت بر عهده آيت اله (حجت اله) اشراقي گذارده شده بود که دو دستيار ويژه داشت، حجت الاسلام نيري و حجت الاسلام مبشري. در پنج ماه بعدي اين هيات توسط بالگرد (هليکوپتر) از اوين به گوهر دشت در رفت و آمد بود. نام اين هيات را "هيات مرگ" گذاشته بودند. تشکلي مشابه در شهرستانها هم ايجاد شده بود.
هيات تهران کار خود را با مجاهدين و توابين آنان آغاز نمود. مقدمه اين مرحله با اطمينان دادن به زندانيان که اقدامات آنها به مفهوم محاکمه نيست و فقط براي اعطاي عفو عمومي است و به همين منظور مسلمانان از غير مسلمانان بايد جدا شوند، آغاز گرديد. سپس از آنها در باره وابستگي سازماني سئوال مي شد. اگر پاسخ دهنده از واژه "مجاهد" در توصيف تعلقات گروهي خود استفاده مي کرد، پرسش و پاسخ همانجا متوقف مي شد. اگر واژه "منافق" را بکار مي برد، هيات پرسش هاي خود را با سئوالاتي نظير "آيا شما حاضر به معرفي ياران سابق خود هستيد؟"، "آيا حاضر به معرفي آنان در برابر دوربين هستيد؟"، "آيا حاضريد به ما در تعقيب و دستگيري آنها کمک کنيد؟"، "آيا حاضريد هواداران مخفي را به ما معرفي کنيد؟"، "آيا توابين تاکتيکي را به ما معرفي مي کنيد؟"، "آيا حاضريد به خط مقدم جبهه ها رفته و از روي ميادين دشمن عبور کنيد؟"، ادامه مي داد.
زندانيان زندان اوين در تمامي مراحل اين بازجوئي ها چشم بسته باقي مي ماندند. حال آنکه زندانيان گوهر دشت اجازه داشتند اعضاي هيات را ببينند. هدف پرسش ها، بروشني، براي به چالش خواندن شرافت، احترام و عزت نفس زندانيان طراحي شده بودند. رها مي نويسد حتي يک نفر از پنجاه مجاهدي که از بند ما به بازجوئي رفته بودند، بازنگشتند. شاهد ديگري مي نويسد 195 نفر از 200 مجاهد بند 2 گوهر دشت بازنگشتند. ديگري مي نويسد حجت الاسلام نيري مصمم بود تا درحد ممکن شمار بيشتري را به کام مرگ بکشد، در عين حال اشراقي با بي ميلي تلاش مي کرد تا از اين شمار بکاهد.
مجاهديني که پاسخ هاي رضايت بخش نمي دادند فوري براي نوشتن وصيت نامه خود روانه اتاق ويژه مي شدند. از آنان همچنين لوازم شخصي شان، مانند انگشتر، ساعت يا عکس هاي خصوصي، گرفته مي شد. سپس آنها را، با چشم بسته، به چوبه دار مي سپاردند. چوبه هاي دار زندان اوين در بخش متروکه حسينيه قرار داشت. داربست هاي اعدام زندان گوهر دشت در سالن سرپوشيده آمفي تئاتر در جوار کارخانه جعبه سازي قرار داشت. قربانيان در دسته هاي شش نفره به دار آويخته مي شدند. مرگ برخي پانزده دقيقه به طول مي انجاميد- روش سنتي حلق آويز کردن در ايران بالا کشيدن قرباني به جاي پايين انداختن محکوم توسط گشودن دريچه زير پاي اوست. با گذشت چند روز اول، جلادان خسته از کار زياد درخواست برپايي ميدان تير براي تيرباران محکومان را دادند. با درخواست مذکور بر مبناي منطبق نبودن آن با دستورات شرعي اسلام براي از ميان بردن کفار و مرتدين، مخالفت شد. البته، به احتمال زياد، دليل واقعي اين عمل نياز به مخفي نگاه داشتن کامل آن و انجامش در خفا بوده است.
به چپگرايان گفته مي شد مجاهدين به مراکزي ديگر منتقل مي شوند. اما گروهي از زندانيان گوهر دشت هنگام رويت عبور تريلي هاي يخچال دار و نگهبانان ماسک دار که در حال ورود و خروج از آمفي تئاتر بودند، به غير عادي بودن اوضاع ظنين مي شوند. البته آنچه آنان نمي دانستند اين بود که استفاده از ماسک به علت خرابي دستگاه سردکن سردخانه بود. يکي از نگهبانان در مقابل پرسش زنداني مدعي مي شود آنها فقط مشغول "نظافت زندان هستند زيرا هر رژيم تازه اي دير يا زود مي بايست اين کار را بکند". زندانيان تا مدت ها بعد منظور دو پهلوي نگهبان را درنيافتند. يکي از کارگران افغاني زندان به هنگام آوردن غذا با دست خود حلق آويز شدن را به زندانيان نشان مي دهد. اما زندانيان تا مدتي بعد، منظور وي را درنيافته بودند. عده اي تصور مي کردند منظور او خبر دادن مرگ خميني است. براي آنان تصور قتل عام جمعي در زماني که خميني به تازگي با پذيرفتن قطعنامه سازمان ملل به جنگ هشت ساله ايران و عراق خاتمه داده و به همين خاطر جشن و سرور برپا بود، بسيار مشکل مي آمد. همانند زندانيان اردوگاه هاي کار اجباري نازي ها، بي ترديد آشنايي با مرگ آنها را براي بروز فاجعه آماده نساخته بود. يکي از بازماندگان اظهار مي دارد که برداشت او در آن ايام از اقدامات در جريان، آزادي يا عفو وي همزمان با جشن خاتمه جنگ بود.
پس از 5 شهريور هيات توجه خود را به چپگرايان معطوف کرد. با اين تضمين که اقدامات مذکور فقط براي جداسازي مسلمانان از غير مسلمانان انجام مي گيرد، از آنها پرسيده مي شد:"آيا مسلمان هستيد؟"، "آيا به خدا معتقديد؟"، "آيا قرآن مجيد کتاب آسماني و کلام خداوند است؟"، "آيا به بهشت و دوزخ باور داري؟"، "آيا حضرت محمد را به عنوان رسول الله قبول داريد؟"، "آيا حاضريد علني ماترياليسم تاريخي را نفي کنيد؟"، "آيا حاضر به نفي اعتقاد گذشته تان در مقابل دوربين هستيد؟"، "آيا در ماه مبارک رمضان روزه مي گيريد؟"، "آيا نماز مي خوانيد و يا قرآن مجيد را مطالعه مي کنيد؟"، "ترجيح مي دهيد هم سلولي شما مسلمان باشد يا غير مسلمان؟"، "آيا حاضريد در برابر پذيرش خداوند، رسول او، قرآن مجيد و قيامت زير شهادت نامه اي را امضاء کنيد؟"، "در زمان کودکي آيا پدر شما نماز مي خواند، قرآن مطالعه مي کرد، روزه مي گرفت؟" عده کمي منظور خطرناک پرسش آخر را درک مي کردند.
همانند دوران تفتيش عقايد قرون وسطي، هيات- به خصوص براي دانشجوياني که با تعليمات ديني بيگانه بودند- پرسش هاي سنگيني را مطرح مي ساخت. اين پرسش ها، ايرانيان را هم چون غربي ها، در موقعيت مشابه گيج مي کرد. چنين پرسش هايي هرگز تا آن زمان در دادگاههاي ايران، و حتي در ساير کشورهاي خاورميانه، مطرح نشده بودند. اين شرايط، يعني کند و کاو در اعتقادات و باورهاي مذهبي افراد به جاي تحقيق در وابستگي هاي سياسي و سازماني آنان تفتيش عقايد به معناي دقيق کلمه بود. تنها نکات غايب در اين تحقيقات مسائل هميشه مورد نظر دادگاه هاي انقلابي از قبيل "خيانت"، "خرابکاري"، "ترورسم"، "جاسوسي" و "وابستگي به جهانخواران" بود. بنابر اظهار نظر يکي از فداييان "در سال هاي پيش، آنها از ما مي خواستند به جاسوسي اعتراف کنيم. در سال 1367، آنها مي خواستند ما اسلام بياوريم" فدايي ديگري، با حيرت، اظهار مي دارد که بازجوي او، به نظر مي رسيد کاملا به اعتقادات سياسي، وابستگي هاي سازماني و فعاليتهاي وي بي تفاوت بود.
نخستين زندانيان چپگرايي که در مقابل هيات مستقر در اوين ظاهر شدند آنهايي بودند که يا محکوميتهاي سبک داشتند و يا دوران محکوميت شان خاتمه يافته بود. اين امر به فهرست اعدامي ها ظاهري تصادفي مي داد. آنهايي که در نخستين روز به هلاکت رسيدند، افرادي بودند با محکوميت هاي سبک، آنهايي که در روزهاي بعدي زنده ماندند محکوميتهاي طولاني و حتي حکم ابد داشتند. اين مغايرت قابل توجيه بود. در زندان گوهردشت، يکي از زندانيان چپ که سمينارهاي آموزشي را ديده بود، بيدرنگ متوجه اهميت ديني پرسش ها مي شود. او سراسر شب را صرف فرستادن پيام هايي به ساير زندانيان با رمزهاي مورس از پس ديوار مي کند و نسبت به مخاطرات پيش روي آنان هشدار مي دهد. او به آنان اخطار مي کند که سرپيچي از پاسخگويي برمبناي "خصوصي" بودن عقايد به خودي خود مي تواند به منزله ارتداد تلقي گردد. مهم ترازآن، اوهشدارداد که چنانچه افراد توسط پدراني نمازخوان و قرآن خوان و مسلمان بزرگ نشده باشند، از نظر قانوني کسي نمي تواند آنان را مرتد به شمار آورد. مسلمان اسمي اگر در يک خانواده به تمام معنا مسلمان پرورش نيافته باشد، ابتدا بايد با اسلام راستين آشنا گردد سپس با رد آن مرتد و مستحق مرگ شناخته شود. به استناد حوزه علميه، مرتد بر دو قسم است: مرتد فطري و مرتد ملي. دومي مجازاتش مرگ و اولي مستحق فرصت ديگري است.
زندانيان بند چپي ها تمام شب را، به تبادل نظر بر سر مواضعي که بايد در قبال پرسش ها اتخاذ کنند، گذراندند. برخي مصمم بودند تا بميرند و براي آماده ساختن خود بهترين لباس هايشان را بر تن کردند. يکي حتي به نشانه فرهنگ مرسوم مقاومت، کراوات مي زند. ولي ديگران تصميم مي گيرند پاسخ هاي تاکتيکي بدهند. يکي از اين پاسخ ها، به عنوان نمونه، آن بود که بگويند فقط يکي از والدين آنان مسلمان معتقد بوده است. البته چنين جوابي فقط به کار آن دسته از زندانيان مي آمد که والدينشان درگذشته باشند. يکي به هيات اعلام داشت که او در کشور ملحد اتحاد شوروي بزرگ شده است. ديگري به ياد آورد که پدر- سخت غير مذهبي- او را از نيايش برحذر داشته و تهديد کرده بود در غير اين صورت تنبيه اش خواهد کرد. "پاسخ تاکتيکي" ديگر آن بود که بگويند، نه به خاطر تضادهاي اعتقادي بلکه به خاطر کمبود فرصت جهت تلاش براي معاش از اعتقادات ديني غفلت ورزيده اند. يکي ديگر از پاسخ هاي تاکتيکي، در اين بين، آن بود که بگويند آنها چپگرا هستند، اما مارکسيست نيستند و از همين رو به وجود پروردگار، پيغمبر و روز قيامت باور دارند. يکي به هيات گفته بود که او مي تواند در حين عضويت کامل در حزب توده، يک مسلمان هم باشد زيرا حزب تبعيضي در اين مورد اعمال نمي کرد:"حزب با سرمايه داري مخالف بود، نه با خدا". طنز قضيه اين جا است که يکي از شبه نظاميان وابسته به حزب توده که مسلماني با ايمان هم بود، از نخستن قربانيان بود. او بر اين مبنا که دولت حق دخالت "در امور شخصي افراد را ندارد" از پاسخگويي به پرسش ها خودداري کرد. برعکس، به تقريب تمام زندانيان بند 6 زندان اوين- ويژه زندانيان حزب توده با محکوميت هاي بالاي پانزده سال- به اتفاق به دادن پاسخ هاي تاکتيکي راي دادند. در کل، آيت الله اشراقي به کند و کاو در پاسخ ها نمي پرداخت و آنها را به همان شکل مي پذيرفت.
تحقيقات تا سه ماه ادامه داشت. بازجويي ها در دادگاههاي اوين و گوهردشت انجام مي گرفت. بازجويي برخي از زندانيان شفاهي بود و برخي ديگر توسط نوعي پرسشنامه انجام مي گرفت. برخي قادر بودند بازجويان خود را ببينند؛ بازجويان برخي ديگر توسط يک ديوار کاذب از آنان جدا بودند. آنهايي که پاسخ هاي رضايت بخش مي دادند به سوي دري در سمت راست راهنمايي مي شدند. آنهايي که پاسخ هاي غير قابل قبول مي دادند به سوي درب چپ هدايت مي شدند. گروه اول (پاسخ دهندگان رضايت بخش) به سلولهاي خود بازگردانده و به آنها دستور نمازگزاري داده مي شد، افرادي که از انجام فرايض ديني خودداري مي نمودند 10 ضربه شلاق بابت هر نوبت نماز نخواندن مي خوردند و روزانه حد شلاق ها از 50 ضربه نبايد تجاوز مي کرد. آنها که در امتحان موفق نشده بودند به دار آويخته مي شدند و فقط توقفي کوتاه براي تحويل لوازم شخصي و نگارش وصيت نامه خود، مي کردند. در شلوغي ها، پيش آمده بود که چند تن با هدايت به سوي درب اشتباه زنده مي ماندند. دو تن از بازماندگان اين شرايط يادآور مي شوند پرسشنامه را به مسخره گرفته بودند زيرا قبول اين امر که چنين پرسشنامه اي مي تواند سرنوشت آنها را تعيين کند، برايشان بسيار دشوار بود.
آنچه وضع زنان را تعيين مي کرد به مراتب پيچيده تر بود. زنان مجاهد به عنوان "محاربين مسلح با خدا" بيدرنگ به چوبه هاي دار سپرده مي شدند، زنان چپگرا- حتي آنهايي که به عنوان مسلمان معتقد بزرگ شده بودند- "فرصتي" ديگر مي يافتند تا به اعتقادات التقاطي خود بينديشند. در نگاه حکام شرع، زنان مسئول کامل کردار خود نيستند و زنان سرکش- شامل ملحدين- مي توانند مجازات هايي که به مصلحت آنان هست دريافت کنند تا راه زندگي را به وسيله اطاعت از مردان ارشد زندگي شان اصلاح نمايند. پس از بازجويي، زنان چپي براي نماز نخواندن پنج ضربه شلاق دريافت مي کردند، پنج ضربه کمتر از آنچه براي مردان تعيين شده بود. پس از مدتي، بسياري نمازخوان شدند. يکي از آنها، دهسال بعد، مي گويد هنوز مدام کابوس مي بيند و خود را در حال نماز خواندن و در نتيجه پشت کردن به آمال خود مي يابد. برخي دست به اعتصاب غذا زدند و حتي از نوشيدن آب هم خودداري کردند. يکي از آنها پس از گذشت 22 روز و 550 ضربه شلاق درگذشت. مقامات زندان مرگ او را خودکشي اعلام کردند، هر چه باشد تصميم نماز نخواندن را خود او گرفته بود".
خودکشي هاي واقعي، چه در بند مردان و چه در بند زنان رو به افزايش بودند. برخي بر اين باورند که مسئولان به عمد تيغ و ساير وسايل خودزني را در بندها جا مي گذاشتند تا امکان خودکشي را سرعت ببخشند. در مطلبي با عنوان "زندگي پس از 1367"، يکي از بازماندگان، آنچه را که توصيف مي کند مي توان به عنوان نمونه بارز حالت هاي روحي پس از ضربه هاي عاطفي- رواني دانست: ناتواني در پذيرش مصيبت، وحشت از تکرار مجدد آن، افسردگي شديد، احساس سنگين گناه، از زنده ماندن و پذيرفتن و توجيه پاسخ هاي تاکتيکي، حتي پيش خود. او اين حالت را به "کابوس کافکاگونه" تشبيه مي کند و قسم مي خورد تجربياتش را بنويسد تا "شاهد عيني" باشد براي قربانياني که ديگر نزد ما نيستند.
بررسي کامل ابعاد پيچيده کشتار بزرگ همچنان نامعلوم است. ما شاهدان عيني انگشت شماري در حوزه هاي مختلف داريم. بنابر آنچه به يقين مي دانيم، اصفهان تنها شهرستان مهمي بوده که از گزند اين فاجعه قسر در رفته است. در آن زمان زندانهاي اصفهان، همچنان، زير نظر پيروان منتظري اداره مي شدند. بعلاوه رژيم در سال 1367، برخلاف سالهاي 1357 و 1360 اسامي اعداميان را منتشر نساخته است و همواره تاکيد داشته و هنوز هم دارد که چنين اعدامهايي هرگز بوقوع نپيوسته است.
رها شمار اعدامها را در حوزه "هزاران تن" ذکر مي کند. شاهدي ديگر شمار را ميانگيني ميان 5000 تا 6000 نفر مي داند؛ 1000 تن از چپگرايان و بقيه از مجاهدين. برآورد ديگري اين شمار را به "هزاران" مي رساند و اعدامهاي گوهردشت را، به تنهايي، حدود 1500 تن برمي شمارد. با استفاده از اطلاعات تازه، بررسي جديدي از نواحي گوناگون، شمار قربانيان را 12000 تن اعلام کرده است. برآورد عفو بين الملل جمع کل قربانيان کشور را 2500 اعلام داشته و تعداد بسياري از قربانيان را چون بطور رسمي به فعاليتهاي ضد دولتي متهم نشدند، زندانيان وجدان" خطاب کرده است. رقم واقعي هر چه باشد، ميزان اعدامي ها از شمار کشته شدگان سال 1357 که شامل افراد درگير در قيام مسلحانه هم مي شدند، بمراتب بيشتر است. در سال 1367، تمام قربانيان بيرحمانه به قتل رسيدند.
فداييان اکثريت اسامي 615 تن از قربانيان را انتشار داده و در حد امکان وابستگي هاي سازماني يا سياسي و محل اعدام آنان را هم روشن ساخته است. ولي اين فهرست به هيچ وجه کامل نيست، زيرا تنها بخشهايي مشخص از بندهاي زندان هاي اوين و گوهردشت را در برمي گيرد. از ميان 615 تن اعدامي، 137 نفر مجاهد، 90 نفر توده اي، 108 تن فدايي اکثريت، 20 نفر فدايي اقليت و از ساير طيف فداييان 21 نفر، کومله 30، راه کارگر 12، پيکار 3 و ديگر چپگرايان 12 نفر اعلام شده است. وابستگي هاي 182 نفر باقيمانده هم نامعلوم است.
حزب توده يادنامه اي در باره 80 تن از شهداي خود منتشر ساخته است. اين صورت در برگيرنده 20 افسر نظامي حزب که چهار تن در زمان شاه، مدت 25 سال را در زندان گذرانده بودند، 4 مهندس، 12 متخصص، 12 کارگر، 11 کادر حزب- بسياري داراي مدارک عاليه تحصيلي از شوروي، 8 آموزگار، 5 دانشجو، 2 پزشک، 2 حسابدار و 2 کارمند دولت ميشود. 10 تن از اين افراد (از ميان شرکت کنندگان ميز گردهاي اعترافات) عضو کميته مرکزي حزب بودند. به لحاظ محل زادگاه، 17 تن از اين افراد متولد تهران، 16 نفر متولد آذربايجان، 15 تن متولد مازنداران، 14 نفر از استان مرکزي، 9 نفر متولد کردستان و 7 نفر اهل خوزستان بودند. ميانگين سني آنان چنين بود: 11 نفر در بيست سالگي، 23 تن در سي سالگي، 14 تن در چهل سالگي، 10 نفر در پنجاه سالگي، 19 نفر در شصت سالگي، 5 نفر در هفتاد سالگي و 1 نفر در هشتاد سالگي. اين شکل از تفتيش عقايد هرگز ملاحظه سني در برنداشت.
برخي از قربانيان از سال 1362 در زندان بودند. برخي دوره محکوميت خود را سپري کرده بودند. عده اي هنوز محاکمه نشده بودند. ولي به تقريب همه آنها باجرمهاي به نسبت سبک دستگير شده بودند. آنهايي که جرمهاي سنگين داشتند پيشتر اعدام شده بودند. کشتار سال 1367، با يک تفاوت وارونه، شباهت زيادي به مورد مفقود شدگان" آمريکاي لاتين معاصر داشت. در آمريکاي لاتين، روشهاي تفتيش عقايد به رغم حضور کليساي کاتوليک به کار نرفت. اما در ايران، در نبود چنين سنتي، اين روشها به کار گرفته شد. تفتيش عقايد قرون وسطايي حضور خود را در ايران معاصر نمايان ساخته بود.
خانواده ها از اعدام ها تا مدتها پس از 4 آذر همان سال آگاه نشدند. براي جلوگيري از گردهمايي هاي خياباني، آنها در گروههاي مجزا در طول چندين هفته از اين فاجعه آگاهي يافتند. به آنها به طور مشخص دستور داده شده بود که حق برگزاري مراسم سنتي چهل روز سوگواري را ندارند. به برخي با تلفن خبر داده شده بود. بيشتر آنها به کميته هاي محل- بعضي هم به زندان اوين- احضار شده بودند تا لوازم شخصي و وصيت نامه زنداني خود را تحويل گيرند. تنها، وصيت نامه هايي که آسيب سياسي براي حکومت نداشت، به خانواده ها تحويل داده مي شد.
بستگان زندانيان بسيار پيش تر از آذر ماه نگران اوضاع بودند. آنها گورهاي بي نام و نشان بهشت زهرا- گورستان اصلي- و خاوران، گورستان تازه بنياد شرق تهران که در مجاورت گورستان بهايي ها واقع شده را ديده بودند. بهشت زهرا گورستان ويژه مسلمانان و خاوران ويژه ملحدين بود. مجاهدين- چون مسلمان بودند- اجازه دفن در بهشت زهرا را داشتند. اما مارکسيستها- به دليل بي ديني- بايد در محل جداگانه اي به خاک سپرده مي شدند. قانون نجاسات درست به مانند زمان حيات، در موقع مرگ هم به قوت خود باقي بود. رژيم حتي جنازه برخي از فداييان کشته شده در زمان ساواک را هم به خاوران انتقال داد. مسئولان نام کافرستان و لعنت آباد را هم بر گورستان خاوران گذارده بودند. اما سوگواران، چون در آنجا دسته هاي گل سرخ کاشته بودند، عنوان گلزار خاوران را براي گورستان برگزيدند. در ايران کنوني گورستان توان چشمگير بيشتري از محل دفن مردگان دارد.
حتي حالا، پس از گذشت يک دهه، اهداف فراسوي کشتار همگاني سال 1367 همچنان در پرده اي از ابهام باقي مانده است. برخي اعتقاد دارند رژيم يا در مقابل اعتصاب غذاهاي اوين واکنش نشان داد و يا ميخواست مشکل ازدياد جمعيت زندانها را حل نمايد. به معاني ديگر، اعدامهاي گروهي شکلي از "خانه تکاني" بود. برخي ديگر معتقدند اين اعدامها فقط براي خاموش کردن صداي مخالفين و گسترش جو وحشت در جامعه طراحي شده بود.
عده اي ديگر اين مسئله را مرتبط به پذيرش قطعنامه سازمان ملل از جانب خميني مي دانند؛ اقدامي که خود او آن را به "نوشيدن جام زهر" تشبيه کرد. بر اساس اين انگاشت، اقدام به اعدامهاي گسترده براي منحرف ساختن خشم هاي ناشي از جنگ پرهزينه و بي فايده اي که او قادر بود شش سال پيش، در زمان آزاد سازي خرمشهر، به آن خاتمه دهد، به سمت ديگري بود. اما بعضي ديگر اين مسئله را ناشي از حمله گسترده نظامي مجاهدين به خاک ايران از مرزهاي غربي، به محض پذيرش قطعنامه از سوي خميني ارزيابي کرده اند.
در هر صورت، اين نظريه ها، بر اساس يک بررسي موشکافانه نيست. زندان ها درسال 1367 بيشتر از هر زمان ديگري طي هشت سال گذشته خلوت بود. در همان زمان، برحسب اتفاق قزل حصار، از وجود زندانيان سياسي خالي شده بود. وانگهي، اگر رژيم مشکل کمبود جا داشت، مي توانست براحتي با آزادي توابين و افرادي که دوران محکوميت شان را سپري کرده بودند، جاي بيشتري باز کند. مسئله اعتصاب غذاها بسيار پيش از برپايي هيات ويژه حل شده بود. پنهان کاري و سرپوش گذاردن بر کل ماجرا، اين گزينه که کشتار بزرگ براي گسترش جو وحشت در اجتماع طراحي شده بود را بي اساس مي سازد. اگر هدف ارعاب اجتماعي بود، حاکميت مي بايد هم چون سال هاي 1357 و 1360 اعدامها را با تبليغات وسيع برملا مي ساخت.
آتش بس شايد براي خميني "زهر" بوده، اما براي کشور، بويژه نظاميان، رحمت الهي بود. در برابر تجاوز مجاهدين که از آغاز مايه آبروريزي کامل بود، ممکن است، براي حکومت، توجيهي بر اعدام گروهي آنها باشد، اما با هيچ عقل سليمي توجيه کننده کشتار وسيع ديگران، مثل چپگرايان که مخالف مجاهدين هم بودند- بخصوص که متهم به "قيام عليه خدا" هم نشده بودند- نمي تواند باشد. همچنين، حاکميتي که جنگ را خاتمه داده و تجاوز مجاهدين را در هم شکسته، نمي تواند به چنان سطحي از بي ثباتي رسيده باشد که دست به آنچنان اقدام حادي بزند. در اساس بسياري از چپگرايان در حالي در برابر هيات ويژه قرار گرفتند که انتظار دريافت عفو به خاطر جشن و سرور ناشي از خاتمه جنگ را داشتند. در نتيجه، به نظر مي رسد اعدامهاي مذکور نه از روي شتاب و هراس که حاصل نقشه اي حساب شده بود.
پاسخ واقعي، شايد در جايي ديگر نهفته باشد؛ در مجموعه نيروهاي درون حاکميت. صلح با عراق موجب شد تا خميني به اين درک برسد که باارزش ترين نقطه اتکايي که هواداران او- در برگيرنده معتدل ها، افراطي ها، اصلاح طلب ها، بنيادگرايان جزمي(دگم) و مصلحت گرايان(پوپوليست) را دور هم نگهداشت، از دست داده است. او همچنين دريافته بود که با ناتواني و مريضي جسمي خود به زودي از صحنه خارج و در نتيجه حاميانش رهبر اصلي شان را از دست خواهند داد. او در ضمن مي دانست که شخصيت هاي پرنفوذ معتدل درون حاکميت، همچون حجت الاسلام رفسنجاني اميدوارند روزي، هم روابطي با عناصر معتدل اپوزيسيون برقرار کنند و هم پل رابطه با غرب را مجددا احياء نمايند.
براي ايجاد همبستگي ظاهري، خميني دو راهبرد را پيش روي قرار داد: فتواي قتل سلمان رشدي و کشتار دسته جمعي. فتواي قتل رشدي نه تنها کشور را به انزواي کامل مي کشاند که هرگونه اميدي به همزيستي مسالمت آميز با غرب را در آينده از ميان مي برد و مانعي مهيب- اگر نگوييم حل ناشدني- بر سر راه رهبران آينده ايران که اميد به آن داشتند، قرار مي داد. از آن مهم تر، يک حمام خون مي توانست ايمان حاميان وي را در بوته آزمايش قرار دهد. اين بينش قادر بود معتقدان نه چندان جدي را از مومنان واقعي، معتقدين نيم بند را از انقلابيون راستين، عناصر سست ايمان را از هم پيمانان حقيقي جدا سازد. اين مسئله آنان را مجبور مي ساخت تا به اين امر پي ببرند که مردن و ماندن بايد در کنار هم و دست در دست هم باشد. اين روش آنها را در مقابل موارد حقوق بشر و آزادي هاي فردي ساکت مي کرد. در نهايت اين اقدام، يک بار براي هميشه، رابطه مذهبيون افراطي(راديکال) درون جنبش را با افراطيون غير مذهبي (سکولار) خارج از نظام قطع مي کرد. در اساس کادرهاي حزب توده در سالهاي63-1362 به خاطر اعتراف به روابط پنهان خود با جناح هاي افراطي داخل نظام- بويژه وزير کار- زير شکنجه رفتند. به طور خلاصه، کشتار، هم غسل تعميد با خون و هم پاکسازي درون تشکيلاتي بود.
اين هدف با موفقيت به سرانجام رسيد، آيت الله منتظري را، از سمت جانشين رهبري، مجبور به استعفا ساخت. در طول سال پيش از آن، منتظري با روحانيون ديگر بر سر شماري از مسائل- مانند محاکمه مهدي هاشمي، فعاليتهاي ضد تبليغات تابلوهاي شهري، دادگاههاي ويژه، تعيين قضات و حکام شرع، مدرسين حوزوي، امامان جمعه، روساي زندانها و کميسيون هاي ويژه تحقيق مجلس در امور زندانها، اختلاف پيدا کرده بود(31). ولي اين اختلافات پشت درهاي بسته باقي ماندند. غير خودي ها، حتي زندانيان، هيچ سرنخي از آنچه پشت صحنه در جريان بود، نداشتند. بر اساس نوشته هاي يک زنداني:"ما چپي ها قادر نبوديم هواداران، مخالفان روحاني يا مسئول زندان منتظري را، از هم، تميز دهيم. ما به اشتباه خود مدتها بعد پي برديم.
کشتارهاي جمعي مبدل به آخرين تلنگر به منتظري شد. او شتابان با نگارش سه نامه سرگشاده؛ دو نامه به خميني و يک نامه به هيات ويژه- "هزاران اعدام" را محکوم نمود. او خطاب به گيرندگان نامه ها نوشت که بيشتر از هر کس ديگر قرباني اقدامات مجاهدين معاند بوده زيرا آنها پسر وي را ترور کرده بودند. او، آنگاه، هيات ويژه را به خاطر اعدام توابين و متهماني با تخلفات سبک که در يک دادگاه صالح فقط توبيخ مي شدند، سرزنش کرده، متهم به تخطي از اسلام مي کند. او همچنين هيات ويژه را به خاطر گذاردن تکاليف شاق بر دوش زندانيان و حتي درخواستن رفتن به روي ميدان هاي مين، مورد مواخذه قرار مي دهد. "علاوه بر اين، رنجاندن بسياري از شهروندان اين اعدامهاي غير قانوني براي دشمنان ما در خارج از مرزها خوراک تبليغاتي گسترده اي فراهم مي کند تا به ما بتازند". منتظري در خاتمه تقاضا مي کند تا وي را از "مسئوليت خطير" رهبري آينده معاف کنند.
خميني ناگزير ميشود در لفافه چنين پاسخ بگويد "مسئوليت نيازمند بردباري بيشتر از آنچه شما نشان داديد است". خميني براي تبرئه سياسي خود، مدعي شد که هميشه در خصوص توانايي منتظري ترديد داشته و زير فشار مجلس خبرگان مجبور به گزينش وي شده است. خميني اعلام مي دارد گبه همين دليل براي هم شما و هم من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بوديم و در اين زمينه هر دو مثل هم فکر مي کرديم، ولي خبرگان به اين نتيجه رسيده بودند و من هم نمي خواستم در محدوده قانوني آنها دخالت کنم".
طي ماههاي بعد، حاکميت به صورت گزينشي، شماري از نامه هاي رد و بدل شده ميان خميني و منتظري را منتشر مي سازد. هدف صريح اين امر توجيه استعفانامه منتظري بود. اما آنچه گزينشي منتشر شد در اساس گرد محور ماجراي مهدي هاشمي دور مي زد و از طرح مسئله کشتار جمعي پرهيز مي کرد، در نتيجه از سياست کلي حاکميت که اعدامها در اصل رخ نداده، تبعيت مي نمود. همچنين، ده سال بعد، وقتي منتظري جرات کرد تا بار ديگر انتقادهايش را مطرح سازد، حاکميت با "منحط" شناختن وي در چندين مورد، او را مورد مواخذه قرار داد، ولي به موضوع فجيع کشتارهاي جمعي اشاره اي نکرد. منتظري به محض استعفا، درست مانند آيت الله شريعتمداري، غير خودي محسوب مي شد. دفتر او تعطيل و عکس هاي او از اماکن عمومي برداشته شد. نام او از رسانه هاي همگاني حذف شد. افزون بر اين، وي را در شهر قم، حبس خانگي کردند. در نتيجه، خميني هنگام مرگ در خرداد 1368، اطمينان داشت که حاکميتي بدون عناصر سست و بي اراده برجاي مي گذارد. آنها که باقي ماندند سرسپردگي خود را يا توسط شرکت در کشتارهاي جمعي يا پشتيباني از آن به اثبات رسانده بودند. نبوغ خميني هرگز نبايد دست کم گرفته شود. حاکميت به محض نائل آمدن به اهداف خود، کشتارهاي جمعي را متوقف ساخت و در نتيجه، نادرستي اين برداشت که آغاز اين واقعه از روي وحشت بوده، را ثابت کرد. با فروکش کردن فعاليت هيات ويژه، درهاي زندانها گشوده شد، خانواده هاي عزادار فرصت يافتند تا در گورستان، جمع شوند. حاکميت حتي نسبت به حضور خانواده ها در گورستان هاي خاوران و بهشت زهرا حساسيت نشان نداد. برخي از خانواده ها، جامعه دفاع از زندانيان سياسي را تاسيس و خبرنامه اي با عنوان "بانگ رهايي" منتشر ساختند. اين امر باعث شد تا در حالي که اخبار زندان به بيرون انتقال مي يافت، زندگينامه زندانيان اعدامي هم انتشار يابد. جامعه ياد شده، حمايت فداييان اقليت، مجاهدين، توده اي ها، فداييان اکثريت، کومله، راه کارگر و حزب دموکرات کردستان را همراه داشت. حاکميت همچنين به گاليندوپل مسئول کميسيون ويژه سازمان ملل در امور حقوق بشر ايران، اجازه داد تا ضمن دو سفر جداگانه به ايران حتي از زندان اوين هم ديدن کند. لاجوردي در اوين همراه با گروه موسيقي به پل خوش آمد گفت، ناگفته نماند که در اردوگاه آشوويتز آلمان ها هم با ارکستر موسيقي به استقبال هيات هاي صليب سرخ مي رفتند. از آن گذشته، لاجوردي و ساير سرپرستان زندانها در اين دوران شلاق زدن زندانيان به جرم به جا نياوردن فرايض ديني و نمازگزاري را متوقف ساخته بودند. در همين دوران، تاکيد بر توبه علني متوقف شد و به انزجار نامه و تعهد کتبي براي خودداري از سخن نگفتن در باره تجربيات زندان قناعت مي شد. با جار و جنجال فراوان، لاجوردي در نهايت خبر صدور حکم عفو عمومي گسترده اي را به اين مفهوم که تمامي زندانيان سياسي به زودي آزاد خواهند شد را، اعلام کرد.
در سال 1368 تلويزيون ايران مراسم گسترده نماز جمعه تهران واقع در مرکز شهر را به نمايش درآورد که در آن مجاهدين و سلطنت طلبان سابق، چپگرايان نام آشنا و گروههاي مارکسيست بريده حضور داشتند. يکي از زندانيان سياسي پيشين در يادمانده خود شرح مي دهد که چگونه يک صبح جمعه، بدون هيچ هشداري، به او دستور داده شد تا بهترين لباس خود را به تن کرده و با اتوبوسي به محل گردهمايي اعزام مي گردد و در محل تابلويي هم به دست مي گيرد. رسانه ها چنان شبهه اي بوجود آوردند که اين "توابين"، چون بخشوده شدند"، به زودي مورد عفو قرار خواهند گرفت. عنوان يکي از روزنامه ها چنين بود: "از يکي از شرکت کنندگان نقل شده است که برخي از اين افراد که به دين اسلام بازگشته اند در مقابل ساواک مقاومت کرده و مارکسيسم را رها نکرده بودند. (برگرفته از کتاب اعترافات شکنجه شدگان، ترجمه رضا شريفيها، انتشارات باران، سوئد.)

                           ----------------------------------------------------------------------------

از عشق و اميد نوشابه اميری         فرود پيشانی بر سنگ خارا از مانی  

              فراخوان بهروز امين                        ياد مردگان

              يک روز.....                                     آنجا روزی باغ خواهد شد

             يک سروده از مانی                        من انسانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 23:55  توسط حمید  | 

نگذاریم دیروز دیگران فردای ما باشد

در ماهی که گذشت و روزهايی که پشت سر گذاشتيم و در روزها و هفته های آينده سالگشت

فجيع ترين جنايات عليه بشريت است .

مجالی پيش آمد که توانستم فيلم پيانيست ساخته رومن پولانسکی را برای بار دوم به تماشا

بنشينم .تقارن ديدن اين فيلم با سالگشت بمباران اتمی توسط آمريکا بر شهر های هيروشيما

وناکازاکی وجنايات نازيها در ماتهاوزن وکشتار زندانيان در سال ۱۳۶۷ که بعنوان فاجعه ملی از

آن نامبرده ميشود،کاملأ اتفاقی بود.قصد دارام ويژه نامه ای برای فاجعه ملی تهيه کنم ،اما اين

مطلب را اختصا ص به ماتهاوزن وعناصر تشکيل دهنده آن دادام وبه نقل از ميكيس

تئودوراكيس که به مجموعه سرودهای خود  نا م ماتهاوزن داده است  ميگويم:

" وظيفه ای مهمتر از ان نيست كه از فرزندانمان دربرابر خطر فاشيسم محافظت كنيم. برای

همین تاریخ را باید زنده نگاه داشت"

                                           

يادآوری اين جنايات حداقل دو مزيت دارد:
۱.گراميداشت جانباختگان
۲.ياد آوری برای نسل امروز

    

و اما ماتهاوزن:
ماتهاوزن نام يكی از وحشتناكترين اردوگاههای مرگ دوران نازيسم و فاشيسم در جنگ جهانی دوم است. بيشترين زندانيان اين اردوگاه را كمونيست ها و يهوديان تشكيل می داند.
گروه های فاشیست موفق شدند در شرایط بحران و نابسامانی اجتماعی و اقتصادی در ایتالیا و آلمان قدرت را بدست بگیرند. سرمايه داران بزرگ آلمان که نگران بودند فقر و نارضايتی مردم از اوضاع اقتصادی برضد آنان جهت بگیرد به فاشیسم اجازه رشد دادند. وظیفه فاشیستها آن بود که از یکسو مخالفان سرمایه داران بزرگ یعنی چپ ها را سرکوب کنند و از سوی دیگر بعنوان دلسوزی برای فقر و مسکنت مردم، مسئولیت این وضع را از گردن حاکمان بردارند و به گردن بخشی از مردم عادی یعنی یهودیان بیاندازد. همان کاری که کوتوله های سياست ورز  ایرانی در دوره ای انجام دادند ودر شرايط امروز هم تمايل به تکرار ان دارند. برای بدبختی مردم دل میسوزانند و شعار مبارزه با "مرفهان بیدرد" میدهند،ولی در خلوت کار ديگر ميکنند.

 

تئودوراكيس خود چگونگی و دلالیل شكل گيری سرودهای ماتهاوزن را چنين بيان می كند:
"دوست خوبم ياكووس كامبانليس در زمان جنگ دوم جهانی در ماتهاوزن زندانی بود. در سال 1965 او چهار قطعه شعر درباره ماتهاوزن گفت و خواست كه برای آنها موسيقی تنظيم کنم. اين كار را با كمال ميل انجام دادم. نخست از ان جهت كه اين شعرها را دوست دارم، دوم بدليل انكه خود من در زمان اشغال نازی ها در زندان های ايتاليايی ها و آلمان ها بودم. ولی مهمتر از ايندو از آنرو كه تنظيم اين موسيقی به ما اين فرصت را ميدهد كه نسل جوانتر را با تاريخ آشنا كنيم، یعنی آنچه هرگز نبايد فراموش شود."

تئودوراکيس تاکيد می کند:
"يقينا ماتهاوزن قبل از هركس ديگر متعلق به آنانی است كه رنج فاشيسم را تحمل كردند و با ان جنگيدند. بايد جنايات نازی ها را مدام در ذهن داشته باشيم. زيرا اين تنها تضمين برای جلوگيری از تكرار آن است. ما هنوز ميتوانيم ببينيم كه كراهت روح فاشيستم اشكار نيست و بندرت چهره واقعی خود را نشان ميدهد. فرهنگ و تفكر فاشيستی هنوز درسراسر جهان به چشم می خورد. برای ما كه ناگزير بوديم دوران كثيف فاشيسم را بگذرانيم مهمترين وظيفه ان است كه از فرزندانمان در برابر اين خطر محافظت كنيم."

  از بناهای یادبود برای قربانيان ماتهاوزن

سرودهای ماتهاوزن كه نخست فقط به زبان يونانی بود، بعدا در سال 1995 در محل يادبود ماتهاوزن مجددا به زبانهای المانی و يونانی اجرا  شد و به چندين زبان مختلف ديگر نيز درامد. این سرودها متشکل از چهار قطعه شعر است بنامهای: آواز آوازها، آدونيس، فراری، و وقتی جنگها پايان می یابند.

آواز آوازها/ميکيس تئودوراکيس

           آدونیس از مجموعه ماتهاوزن 
       

       Theodorakis Sotoris Petroulas
         

          Theodorakis_z
           

             ترانه هاي ميهن تلخ،

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 19:52  توسط حمید  | 

ويژه نامه بامداد بی غروب احمد شاملو 3

        

                                        

شعر پريا با صدای احمد شاملو

              قصه ی دخترای ننه دريا- احمد شاملو                                           

                                        

کاشفان فروتن شوکران1- اشعار احمد شاملو zip

              کاشفان فروتن شوکران2- اشعار احمد شاملوzip

             ضيافت سروده احمد شاملو

                                    دن آرام    

 

         میخائیل شولوخف - ترجمه ی احمد شاملو

     

   

 شاملوی وطن با صدای هنرمندی از افغانستان

          سفر از مجموعه ققنوس در باران

خداي را

مسجد من كجاست

اي ناخداي من؟

در كدامين جزيره آن آبگي ايمن است

كه راهش

از هفت درياي بي زنهار

مي گذرد؟

***

از تنگابي پيچاپيچ گذشتيم

- با نخستين شام سفر -

كه مزرعه سبز آبگينه بود.

 

و با كاهش شب

- كه پنداري

در تنگه سنگي

جاي خوش تر داشت -

به در يائي مرده  درآمديم

- با آسمان سربي ِ كوتاهش -

كه موج و باد را

به سكوني جاودانه مسخ كرده بود.

و آفتابي رطوبت زده

 - كه در فراخي ِ بي تصميمي خويش

سر گرداني مي كشيد،

و در ترديد ِ ميان فرو نشستن يا بر خاستن

به ولنگاري

يله بود-.

***

ما به سختي در هواي كنديده طاعوني ‍‍‍‍‎‏َدم مي زديم و

عرق ريزان

در تلاشي نو ميدانه

پارو مي كشيدم

بر پهنه خاموش ِ دريائي پوسيده

كه سراسر

پوشيده ز اجسادي ست كه چشمان ايشان

هنوز

از وحشت توفان بزرگ

بر گشاده است

و از آتش خشمي كه به هر جنبنده

در نگاه ايشان است

نيزه هاي شكن شكن تندر

جستن مي كند.

***

و تنگاب ها

و درياها.

تنگاب ها

و درياهاي ديگر...

***

آنگاه به دريائي جوشان در آمديم،

با گرداب هاي هول

وخرسنگ هاي تفته

كه خيزاب ها

بر آن

مي جوشيد.

 

((-اينك درياي ابرهاست...

 

اگر عشق نيست

هرگز هيچ آدميزاده را

تاب سفري اينچن 

نيست!))

چنين گفتي

با لباني كه مدام

پنداري

نام گلي

تكرار مي كنند.

 

و از آن هنگام كه سفر را لنگر بر گرفتيم

اينك كلام تو بود از لباني

كه تكرار بهار و باغ است.

 

و كلام تو در جان من نشست

و من آ ن را

حرف

به حرف

باز گفتم.

كلماتي كه عطر دهان تو را داشت.

 

و در آن دوزخ

- كه آب گنديده

دود كنان

بر تابه هاي تفته ي سنگ

مي سوخت ـ

رطوبت دهانت را

از هر يكان ِ حرف

چشيدم.

 

و تو به چربدستي

كشتي را

بر درياي دمه خيز ِ جوشان

مي گذراندي.

و كشتي

با سنگيني سيــّالش

با غـّژا غـّژ ِ د گل هاي بلند

- كه از بار غرور بادبان ها

پست مي شد -

در گذار ِاز ديوارهاي ِ پوك ِ پيچان

به كابوسي مي مانست

كه در تبي سنگين

مي گذرد.

***

امـّا

چندان كه روز بي آفتاب

به زردي نشست،

از پس تنگابي كوتاه

راه

به دريايي ديگر برديم

كه پاكي

گفتي

زنگيان

غم غربت را در كاسه مرجاني آن گريسته اند و

من اندوه ايشان را و

تو اندوه مرا

***

و مسجد من

در جزيره ئي ست

هم از اين دريا.

اما كدامين جزيره، كدامين جزيره،نوح من اي ناخداي من؟

تو خود آيا جست و جوي جزيره را

از فراز كشتي

كبوتري پرواز مي دهي؟

يا به گونه اي ديگر؟ به راهي ديگر؟

- كه در اين دريا بار

همه چيزي

به صداقت

از آب تا مهتاب گسترده است

و نقره  كدر فلس ماهيان

در آب

ماهي ديگريست

در آسماني

باژ گونه -.

***

در گستره خلوتي ابدي

در جزيره بكري فرود آمديم.

گفتي

((- اينت سفر، كه با مقصود فرجاميد:

سختينه ئي ته سرانجامي خوش!))

و به سجده

من

پيشاني بر خاك نهادم.

***

خداي را

نا خداي من!

مسجد من كجاست؟

در كدامين دريا

كدامين جزيره؟-

آن جا كه من از خويش برفتم تا در پاي تو سجده كنم

و مذهبي عتيق را

- چونان موميائي شده ئي از فراسوهاي قرون -

به ورود گونه ئي

جان بخشم.

 

مسجد من كجاست؟

 

با دستهاي عاشقت

آن جا

مرا

مزاري بنا كن!

*****

سرخی تو از ما

زردی ما ‌بی‌تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 15:23  توسط حمید  | 

ويژه نامه بامداد بی غروب احمد شاملو 2

               

نگاهي كوتاه به زندگي احمد شاملو

 

احمد شاملو در 21 آذر سال 1304  در خيابان صفي عليشاه تهران چشم  به جهان گشود.

مادرش كوكب عراقي و پدر او حيدر شاملو بود.  او دوره دبستان را در شهرستان‌هاي خاش، زاهدان و مشهد گذراند و از سال سوم به دبستان صنعتي منتقل شد تا زبان آلماني بخواند.

خانواده شاملو در سال 1321  به گرگان و تركمن صحرا كوچ كردند. زندگي در تركمن  صحرا  بعدها  الهام بخش شعر زيباي از زخم قلب آبائي شد.

احمد شاملو بين سال‌هاي 1323 1322 در فعاليت‌هاي سياسي شركت كرد و  پس از دستگيري به  زندان متفقين در رشت فرستاده شد. سال 1324 از زندان آزاد شد و به رضائيه رفت. سال 1326 براي نخستين بار ازدواج كرد. در سال1327 مجله سخن نو را چاپ كرد. دو سال بعد قصه زن پشت در مفرغي و مجله روزنه را به زيور طبع آراست. شاملو پس از انتشار آهن‌ها و احساس سردبيري مجله خواندنيها را پذيرفت و در سال 1334 رمان‌هاي كشيش، برزخ و زنگار را ترجمه كرد.  در سال 1338 قصه نويسي براي كودكان را نيز بر تجربيات خود افزود و حاصل اين تجربه خروس زري پيرهن پري است. شاملو در همين سال فيلم مستندي به نام سيستان و بلوچستان را براي شركت "ايتال كنسولت"  ساخت و بين سال‌هاي 2-1340 سردبيري كتاب هفته را عهده دار شد. او در اين سال‌ها گفت و گو نويسي براي برخي از فيلم‌هاي سينمايي را قبول كرد‌. در سال 1343 با  آيدا سركيسيان ازدواج كرد. در سال 1345 به انتشار هفته نامه ادبي بارو پرداخت كه به دستور وزير اطلاعات وقت تعطيل شد. كتاب تأليفي حافظ شيراز يكي از كتاب‌هاي مشهور شاملوست كه در سال 1347 هم زمان با ترجمة عروسي خون نوشتة فدريكو گارسيا لوركا به چاپ رسيد. او در اين سال با برنامه كودك و نوجوان به همكاري پرداخت. در سال 1351 دانشگاه صنعتي از شاملو دعوت كرد تا به عنوان استاد زبان فارسي در آنجا تدريس كند.

شاملو در اين سال به هنگام همكاري با اين دانشگاه صفحه‌ها و نوارهايي را به عنوان "صداي شعر” در كانون  پرورش فكري كودكان و نوجوانان منتشر كرد. سال بعد براي بامداد سالي بسيار پركار بود، چاپ مجموعة ابراهيم در آتش، درها و ديوارهاي بزرگ چين، نوشتن فيلم نامة تخت ابوالنصر و ترجمه و چاپ مرگ كسب و كار من است و همچون كوچه‌اي بي انتها ترجمة نمايشنامه مفت خورها و  از كارهاي او در اين سال به شمار مي‌آيد. در سال 1355 از سوي انجمن قلم و دانشگاه پرينستون به آمريكا دعوت شد. او در جلسه سخنراني و شعرخواني همراه با شاعران و نويسندگان آسيايي و آفريقايي چون ياشار كمال، آدونيس، البياتي، وزينشيفسكي و ديگران حضور يافت. وي در اين سال‌ها با هيجان بسيار، كار روي كتاب كوچه را نيز پي گرفت. در سال 1357 قصة دختراي ننه دريا و بارون به صورت كتاب كودكان به چاپ شد. مهتابي به كوچه، شهريار كوچولو، بگذار سخن بگويم، كتاب كوچه آثار منتشر شدة ديگر او در اين سال را تشكيل مي‌دهند. احمد شاملو در سال 1363 كانديداي دريافت جايزه نوبل شد. در سال 1365 كتابي به عنوان عيسا ديگر، يهودا ديگر را بر اساس رمان قدرت و افتخار نوشته گراهام گرين به رشته تحرير درآورد.  در سال 1366 به  دومين كنگره بين‌المللي ادبيات دعوت شد. در اين مراسم افرادي چون درك والكوت، عزيز نسين، پدرو شموزه، لونا رگوديسون، ژوكوند ابلي و نيز حضور داشتند كه شاهد سخنراني شاملو با عنوان "من درد مشتركم، مرا فرياد كن”  بودند. شاملو در سال 1369 از سوي دانشگاه  بركلي كاليفرنيا براي حضور در شب شعر دعوت شد. او در اين برنامه دو سخنراني تحت عنوان نگراني‌هاي من و مفاهيم رند و رندي در غزل حافظ ايراد كرد. بامداد در اين سال‌ها در شب شعر دانشگاه‌هاي U.C.L.A. ، شيكاگو، ميشيگان، هاروارد، كلمبيا، راترگز و نيز شركت جست. در سال 1370 شاعر نام آشناي ايراني به نفع آوارگان كرد عراقي سفري را براي شعرخواني به وين تدارك ديد. سال 72 گزينة آثار شاملو توسط انتشارات مرواريد به چاپ رسيد و در سال 1378 جايزه استيگ داگرمن را به خود اختصاص داد. آخرين اثر او در روز 15 تيرماه 1378 در روزنامه نشاط به مردم ايران تقديم شد.  احمد شاملو در تاريخ 3 مرداد 1379 چشم از جهان فروبست.

            

  انگلها به جهل و تعصب توده دامن می زنند- احمد شاملو

  من درد مشترکم مرا فرياد کن- سخنرانی شاملو در اينترليت

  سخنرانی احمد شاملو دانشگاه برکلی در سال 1990

  مقدمه حافظ شاملو

          

 سخنرانی شاملو در دانشگاه برکلی 1 

            سخنرانی شاملو در دانشگاه برکلی 2

            مصاحبه ايرج گرگين با احمد شاملو

              مصاحبه راديويی احمد شاملو در سال 1994 در سوئد

             گفتگوی احمد شاملو با زينت هاشمی- راديو پژواک سوئد 

           

 

   

مصاحبه با آیدا شاملو، اسماعیل خوئی، سیدعلی صالحی، شعرخوانی احمد شاملو

گزارش راديويی، به مناسبت پنجمين سال درگذشت احمد شاملو،  

گفت و گو با آيدا سرکيسيان، همسر احمد شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 14:27  توسط حمید  | 

ويژه نامه بامداد بی غروب احمد شاملو 1

                        

پنج سال از جاودانگی مردی که هميشه بيدار بود، گذشت.قصد داشتم
همانند خيل دوستدارانش با نوشتن متنی در سالگشت جاودانگيش،بر
تلاشی که توسط او در عرصه شعر و ادبيات ايران وشناساندن بيشمار ساکنان اين کوچه بی انتها درايران انجام گرفت قدر شناسی خود را بيان نمايم وياد و خاطره او را گرامی دارام.اما فکر کردم اين گراميداشت را با تهيه ويژه نامه ای به دوستدارانش پيشکش نمايم.
در خاتمه با استفاده از بيان سهيل آصفی بايد بگويم:
بامداد، نه اسطوره است، نه بت. نه به قديس می برد و نه جامه هيچ ايزدی را به تن می کند. اما چنان يگانه است و چنان بی بديل اين حضور، حضور اين غول زيبا، که تا هنوز، بسياران را به بی راهه می برد سلوک او و نقش پر رنگش در لحظه لحظه ی بزنگاه های تاريخی ميهن ما. او شرف روشنفکری ايران بود .

«شاملو: آدم یه عمر که می آد زندگی کنه. خسته می شه و می ره پی کارش .
دولت آبادی: دهه شصت صحبت می کردید شما درباره زندگی و مرگ می گفتید که زندگی یک تصادف است .
شاملو: و مرگ یک واقعیت .
دولت آبادی: یک واقعیت
شاملو: این یک کلمه قصار نیست. یک واقعیته. آدم به حسب اتفاق به دنیا می آد ولی وقتی به دنیا اومد مرگش قطعیه. انسان هست تولد هست و مرگش هست که دیگر انسان نیست. خاطره ای هست اونهایی که الگوی زندگی ما بودند، می دونستند چه می کنند. اونها به مرگ فکر نکردند. به زندگی فکر کردند و چه خوبه که ما هم بتونیم به اونجا برسیم. مرگ برامون وجود نداشته باشه. در حالی که قاطعیت وجودش بیشتر از زندگیه، عملا وجود نداشته باشه. یعنی طرد بشه. اهمیت و ارج زندگی در همینه که موقته. اینه که تو باید جاودانگی خودتو در جای دیگری نشون بدی.
دولت آبادی: اونجا کجاست ؟
شاملو: انسانیت. فرصت هم نداریم. فرصت بسیار کم. خیلی کم. به طرز بیشرمانه ای کوتاهه زندگی ولی هر چه هست اهمیتش در همونه. همون در کوتاهی شه. فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود / اما یگانه بود و هیچ کم نداشت / به جان منت پذیرم و حق گذارم / چنین گفت بامداد خسته /....»

(متن پلان هایی از فیلم مستند "شاملو ، شاعر بزرگ آزادی" . اثر بهمن مقصود لو با همراهی مسلم منصوری.

                            

گفتگويي درباره شعر با احمد شاملو – روزنامه بامداد شنبه 20 مرداد 1358


از «شبانه ها» تا « هجراني ها»

سند باد  در مرگ


كلاس دهم بوديم وقتي اولين چاپ مجموعه ي شعر احمد شاملو را نيل انتشار داد، ما هفتت تن علاقمندان دور و نزديك، هر كدام يك تومان گذاشتيم، تا هفت تومان بهاي كتاب فراهم آمد و به اين ترتيب نوجواني مان را با «هواي تازه» آغاز كرديم. بعد تر با «سرود پنجم» شكفتيم، و نسل ما(مثل نسل هاي قبل تر و بعدتر)، افتخارش اين شد كه خواننده ي همروزگار اشعار «ا. بامداد» باشد. با سپاس بسيار براي پذيرش گفتگو، و لطفي كه به خاطر اشعار جديد به ما  شد.

 از آخر شروع مي كنم، آخرين شعرهايتان «هجرانيها – كه به زودي  منتشر مي شود – چرا و چطور به وجود آمد؟

شاملو- هجرانيها شعر غربتند و اين غربت لعنتي را من بدجوري حس كردم. دردي بود كه از همان اول، يعني پيش از اين كه پايم را از وطن بيرون بگذارم بجانم افتاد. «ترانه ي آبي» كه در «دشنه در ديس» آمده نخستين محصول اين درد و در واقع  «اولين هجراني» است.

* از شبانه ها تا هجرانيها چه راهي طي شده است؟

شاملو- نميدانم به اين سئوال  چه پاسخي بدهم. هجرانيها(كه تعداشان هم زياد نيست) محصول يك دورهً بسيار كوتاهند، كمابيش يك دوره دوساله، حال آنكه شبانه ها طي ساليان دراز نوشته شده اند. فكر مي كنم اولي آنها را در سال سي و دو نوشته باشم، يعني بيست و هفت سال پيش، بنابراين پشت نخستين شبانه ها تجربهً عميق شعر هست نه آگاهي كافي از ظرفيت هاي زبان، در صورتيكه پشت هجرانيها دست كم بيست و پنچ سال كار مداوم خوابيده است. وانگهي، من زبان فارسي را عاشقانه دوست مي دارم و برخوردم با آن، برخورد با چيري مقدس است. شايد به همين دليل است كه اين اواخر كمتر مي نويسم. زيرا معتقدم كه در اين معبد قدسي تنها بايد حضور قلب داشت و انسان هميشه حضور قلب ندارد. اما بيست و هفت سال پيش قضيه فرق مي كرد. آن موقعها، زبان در نظر من فقط يك وسيله بود، شايد يك چيز«مصرفي» كه به خاطر يك شعر مي شد پدرش را هم در آورد. كاري كه متأ سفانه امروز هم پاره اي از شاعران جوان مي كنند. آيا توانستم به سئولتان جوابي داده باشم؟

* بعد از «هجراني» ها آيا بازهم شعرتان تغيير ديگري خواهد داشت؟

شاملو- شما زياد به «هجراني» ها چسبيده ايد و انگار آنها را خيلي مهم تلقي مي كنيد، در صورتي كه من خودم شعرهاي بسيار معدود پس از هجرانيها را بيشتر مي پسندم. «آخر بازي» را و «صبح» را و« در اين بن بست» را. اينها عميق ترين اشعار انعكاسي منند؛ تصاويري فوري از جامعه در آينه، در بافتي محكم از زبان. اما در جواب قسمت دوم از سئولتان بايد بگويم كه نه.  براي من شايد ديگر دست زدن به تجربه اي تازه در شعر دير شده باشد. هرچند، كي مي داند يك ساعت ديگر چه پيش مي آيد؟ شعر فرزند اقتضاست. چه معلوم است همين فردا «اقتضايي» تعبيراتي را در زبان و شكل شعر من يا هر كس ديگر ايجاب نكند؟

* مي شود بپرسم مقصودتان از «اقتضا» چيست؟ مگر شعر هم تابع مقتضيات است؟

شاملو- بله، مقصودم از اقتضا، دقيقا همان چيزي است كه ماياكوفسكي آن را «سفارش اجتماعي» مي خواند و مي گفت «شاعر بايد براي نوشتن شعرش از اجتماع سفارش قبول كند».

* مي شود يك مثال در اين مورد بياوريد؟ مثالي از كارهاي خودتان...

شاملو- حتما...«پريا» شعري بود كه من مستقيما به سفارش اجتماع نوشتم. دليلش هم اين بود كه جامعه به آن نياز داشت و بيدرنگ آنرا تحويل گرفت و برد. لازمش داشت و من اين لزوم را با گوشت و پوستم درك كرده بودم. پس شعري بود فرزند اقتضا.بعدها تجربهً بكار گرفتن زبان و اصطلاحات كوچه در شعر را كنار گذاشتم زيرا اين تجربه مي توانست در نهايت امر براي كار من بسيار زيان بخش باشد. اما سال پيش، درست در بحبوحهً حوادث بهمن ما يكبار ديگر همان سفارش صريح و قاطع را درك كردم: بازگشت به زبان و اصطلاحات كوچه و نوشتن شعري كه جامعه بر حسب نياز خود آنرا بيدرنگ تحويل بگيرد.

* پس چه شد؟ به عهدتان وفا نكرديد؟

شاملو-  ششماهه به دنيا نيامده ايد كه؟... طرحي را كه براي زمينه كار ريختم بسيار سنگين برداشت كردم. طرحي كه ريختم اين بود: سند باد كه سالهاست ازهفتمين يا آخرين سفر خود باز گشته، در كلبه يي بر فراز صخره يي عمود بر دريا، به انتظار آن كه روح دريا بار ديگر اورا به خود بخواند زندگي مي كند. معشوق سند باد طي سالها همهً كوشش خود را به كار بسته تا از او موجودي دلبسته به خاك بسازد اما توفيق نيافته است. سند باد شبها در دل توفان و باران از پنجره به سوي دريا خم مي شود، به كوهه هاي بي قرار آب چشم مي دوزد و فرياد مدح دريا كه بي تابانه منتظر است تا اورا به سفرمرگ بخواند گوش تيز مي كند زيرا فضيلت او جايي بر سكون ساحل مردن را بر نمي تابد. سند باد مرد درياها و توفانهاست.سر انجام در دل سياه ترين شبي كه جهان به خود ديده و از ميان غريو توفاني كه از غروب آن روز به خشمي ديوانه وار زنجير پاره كرده است، دريا سندباد را به خود مي خواند. تلاش معشوقه درممانعت از او به جايي نمي رسد. سند باد با قايقي سبك به دريا مي زند. وصف انقلاب دريا مي بايستي چيزي شورانگيز از آب درآيد و بلادرنگ هم انقلاب ايران را تداعي كند. باري، صبح پس از آن كه توفان به ناگهان آرام گرفت، منظرهً طلوع خورشيد از شفاف ترين آسماني كه افق هميشه ابري اين ديار براي نخستين بار به خود مي بيند، دريا جنازهً   سندباد را به ساحل مي افكند.اين تمثيلي است كه گمان نمي كنم نيازي به شرح و تفسير داشته باشد، اما اثري نبود كه به فوريت بتوان تحويل جامعه داد. اتودهاي زيادي روي آن كردم و بخصوص روي پيدا كردن تصويرهاي مركزي يا اصلي كه مي بايست از طريق گسترش پيدا كردن در يك فرم موسيقيايي به تجسم صوتي توفان موفق شود، خيلي ساده بگويم: پوست خودم را كندم، كه البته فراموش نكنيد اگر مقيد نبودم كه در آن زبان محاوره و اصطلاحات عاميانه را به كار بگيرم، اين توفيق راحت تر بدست مي آمد.

* ازش منصرف شديد؟ گذاشتيدش كنار؟

شاملو – كار آنقدر كند پيش رفت كه دست آخر هم متوقف ماند و بيشتر به دليل بازگشتم به ايران و بعد هم اين فعاليت هايي كه وقت سرخاراندن باقي نمي گذارد. ضمنا يادتان باشد كه آن روزها تقريبا چندان فرصتي براي اين جور كارها كه بيشتر كار حاشيه اي تلقي مي شد وجود نداشت و همهً وقتم يا در در دفتر روزنامه ايرانشهر مي گذشت يا در خارج از دفتر ايرانشهر اما در كار ايرانشهر. و يك نكتهً ديگر هم اين است كه اصولا من عادت به اين جور شعر نوشتن ندارم و تقريبا هر شعري را كه با طرح و نقش قبلي دست گرفتم نيمه كاره  رها كردم. اين جور شعرها تصنعي به نظرم مي آيد و راضيم نمي كند.آن شعر كه احتمالا مي توانست عنوانش «سند باد در سفر مرگ» باشد، مي بايست از لحاظ موسيقي كلام فوق العاده قوي از آب در آيد. مي بايست آگاهي و مكاشفه در كار خلق آن دست به دست هم بدهند. چرا نه؟ سفارش اجتماعي به جاي خودش ولي شعري كه بسيار زيبا نباشد به چه دردي مي خورد؟ بايد با آن زير اجاق را روشن كرد.

* دنبالش را نمي گيريد؟ خيال نداريد تمامش كنيد؟

شاملو -  چرا كاش فرصتش را پيدا كنم. اين شعر براي خود من هم مي تواند «سفر مرگ» باشد. زيباست كه آخرين شعر شاعر زيباترين شعر او باشد. مثل آخرين كمانكشي آرش و مثل آخرين آواز قو.

* در دوره هاي مختلف  شاعري شما حرفهاي زيادي زده اند. مثلا گاهي گفته اند كه چرا سياسي نيست؟ گاهي: چرا فقط مربوط به مسايل روز است. يعني چيزهايي نيست كه در زمان بماند. گاهي گفته اند خصوصي است و اجتماعي نيست... سئوال اين است: آيا اصلا مي توان كل كار شما را به دوره هايي تقسيم كرد؟ خودتان مي توانيد كارهايتان را تقسيم كنيد؟- يا اين كه اصولا عكس العملي در برابر اين حرفها در شعر شما به وجود آمده؟ مثلا اگر گفته اند سياسي نيست، بنشينيد شعر سياسي بنويسيد؟

شاملو – بگذاريد سئوالها تان را از پائين به بالا جواب بدهم: درباب اين كه «آيا عكس العملي در برابر قضاوت ها داشته ام، و مثلا اگر گفته اند شعر من سياسي نيست آيا نشسته ام و شعر سياسي سروده ام؟»، بايد بگويم: به هيچ وجه. چرا كه اولا من علاقه يي نداشته ام به اين كه شعر را وسيله يي قرار بدهم براي آن كه خودم را در جامعه جاكنم. كارخانهً شعر سازي هم ندارم كه از طريق دفتر بازاريابي تحقيق كنم ببينم مردم خواستار چه جور شعري هستند كه جنس باب بازار صادر كنم... در حالي كه شعر در اين وطن سنتي است در نهايت عمق و با ريشه هايي در نهايت كستردگي، من به راستي از درك اين مساله عاجزم كه چرا سئولاتي كه بر مي انگيزد هميشه فوق العاده سطحي و نوپايانه است.خيال مي كنم اين مشكل زاييدهً همان تخم لقي باشد كه بيست سي سال پيش، براي اولين بار جوجه تئوريسينهاي حزب توده كه گاو را تنها از روي شاخش مي توانند از خر تميز دهند، تودهن خلايق شكستند: آمدند و گفتند هنر بايد «مردمي» باشد و هنر را بايد «توده ها» درك كنند. مطلب را از روي كتاب ياد گرفتن و آيه هاي استالين مرحوم و آژان فرهنگيش- آ. ژدانف – را كوركورانه قرقره كردن گرفتاريش همين چيزهاست! توده ها!... بسيار خوب: توده ها شامل طبقاتند و طبقات را، در اين رابطه خاص، مي توان به انواع و اقسام لايه هاي بيسوادان، كم سوادن، بي ذوقان مطلق، كم ذوقان، صاحب ذوقان، بي سوادان صاحب ذوق، باسوادان بي ذوق و غيره و غيره تقسيم كرد. حالا بفرماييد ببينم كدام شاعر يا نقاش يا آهنگساز مي تواند اثري بيافريند كه «توده ها» يعني همهً اين لايه ها كه طبقات مختلف را تشكيل مي دهند بتوانند آنرا درك كنند؟ براي «استفادهً» چوپان مزلقاني وحاج آقاي بازار حلبي سازها و كارگر كوره پزخانه، غايت موسيقي، تصنيف «يار دلي جيران» است و «گل پري جون». اينجا تكليف «گلينكا» و «موسورگسكي» و «چايكوفسكي» چه مي شود؟ منظورم اين است كه دقيقا الگوهاي روسي قضيه را مطرح كرده باشم تا«رفقا» نتوانند زيرش بزنند و بگويند از كساني اسم برده ام كه خائن به طبقهً كارگرند. وقتي صحبت از ميراث عظيم موسيقي روس به ميان مي آيد اين نامها به ذهن متبارد مي شود، نه آن ترانه هاي البته در حد خود زيبايي كه فلان هيزم شكن كم سواد و به ناچار بيگانه با «ميراث عظيم موسيقي روس» كه در پرت افتاده ترين جنگلهاي سيبري درخت اره مي كند از شنيدن آن لذت مي برد(براي آنكه خلط مبحث نشود تذكر اين حقبقت لازم است كه سرچشمهً آثار جاوداني اين آهنگسازان نيز چيزي جز همان ترانه هاي قومي نيست، اما مسأله در همين بهره جويي و ساخت وپرداخت نوابغ از آن مايه هاي خام است. ترانهً توده يي «اوچين چرنايا» (كه به «چشمان سياه» معروف شده) همان «تمي» است كه چايكوفسكي براي سمفوني بي نظيرش «پاته تيك» مورد استفاده قرار داده، اما به راستي اين همان است؟ و آيا به راستي در مصرف كنندهً عامي آن ترانه، سمفوني چايكوفسكي هم همان اثر را به جاي مي گذارد؟نيما دست كم بيست سال تمام كنج خانه اش نشست و براي خود كار كرد بي اين كه بتواند آثارش را با جامعه در ميان بگذارد(از «مچله موسيقي‌» كه اولين شعرهاي نيما در آن چاپ مي شد ولي در انبار ادارهً موسيقي روي هم انباشته مي شد. مي گذرم). طي اين بيست سال نيما به ناگزير در خطي پيش رفت كه جامعه در مسير مخالف آن رانده مي شد و در نتيجه نيما عملا با هر قدمي كه در طريق اعتلاي زبان و فرم شعري خود بر مي داشت دو قدم از خوانندگان احتمالي شعرش بيشتر فاصله مي گرفت. حاصل كار اين بود كه پس از شهريور بيست، فرهنگ شعري توده شعر خوان (و نه «توده ها» به طور اعم)، خزعبلاتي شد از نوع «بارها گفتم نگارا ناز كم ناز كم كن» مهدي حميدي شيرازي و شعر نيما در حد «پادشاه فتح» و «مرغ آمين».- يادم مي آيد وقتي همين شعر «پادشاه فتح» نيما به اصرار و پايمردي جلال آل احمد در ماهنامهً مردم چاپ شد، بسياري از روشنفكران به اعتراض برخاستند وحتي يكي از آن ميان برداشت و در جايي ادعا كرد كه «اين شعر اصلا زبانش فارسي نيست!» - نيما با شعرش، در سال بيست و چهار و پنچ، درست به صورت ستاره كوره يي در آمده بود كه از كهكشان خودش گريخته باشد، اما فقط پنج سال وقت مي خواست تا همين ستاره گريخته خورشيدي شود كه در مدارش كهكشاني درخشان به گردش در آيد. كهكشان رنگيني كه به راستي در سراسر تاريخ شعر ما بي سابقه است.من اينجا براي مقايسه يك نمونهً ديگر هم دارم كه مي توانم بگذارمش وسط. اين نمونه منفي، اشرف الدين حسيني است: مردي از دوره انقلاب مشروطيت كه به زعم آن رفقا «شعر توده يي» يا «شعر مردمي» مي گفت و روزنامه اش «نسيم شمال» را مردم به تمام معني اصطلاح،«مثل ورق زر مي بردند.».در دانشگاه جرسي سيتي آمريكا براي جمعي از دانشجويان در همين مقوله صحبت مي كردم. پرسيدم آيا ميان شما دويست و پنجاه تا سيصد نفري كه در اين سالن نشسته ايد كسي هست كه نام اشرف الدين حسيني را شنيده باشد؟ نتيجه اين آمار گيري غم انگيز نسبي از پيش روشن بود: شعر اشرف الدين علي رغم توفيق اجتماعي خود، با مرگ شاعرش مرده و در همان گوري كه شاعر را به خاك مي سپردند مدفون شده است، و به عبارت ديگر، شعري كه به دليل شرايط خاص زماني چنان برد گسترده يي داشت، از آنجا كه نمي توانست بر فرهنگ جامعه اثر بگذارد، از حركت در زمان عاجز ماند. خلاصه كنم:

نيما اسبي بود كه جلو گاري بسته شده بود، و اشرف الدين اسبي بود كه پشت گاري. نيما نقطه يي بود پيشاپيش جامعه كه با سطح فرهنگي جامعه پيكاني نوك تيز مي ساخت، و اشرف الدين نقطه يي بود بر نازلترين سطح ذوق و فرهنك بازاري و باهمان سطح نيز نمي توانست پيكاني بسازد.

نكته يي كه جاي گفتنش همين جاست اين است كه هنرمند خلاق و پيشرو هنرمندي كه نوآور است و آثارش به غناي هر چه بيشتر دستاوردهاي فرهنگي جامعه خود و جامعه بشري مدد مي رساند لزما پيشاپيش جامعه حركت مي كند. محصول نبوغ اين چنين هنرمندي به ناچار نمي تواند آنچنان كه ماركسيست نماهاي فاقد بينش ديالكتيكي مدعي هستند «برد توده يي» داشته باشد. چرا كه توده «مستقيما» نمي تواند با اثر چنين هنرمندي تماس بگيرد. اثري كه او مي گذارد بر «فرهنگ هنري» جامعه است و مع الواسطه در اخيتار توده ها قرار مي گيرد. يعني از طريق هنرمنداني كه در فاصلهً ميان او و لايه هاي ديگر طبقات واقع  شده اند. بهرهً نيما به وسيله خسرو گلسرخي است(مثلا) كه به فرهنگ گارگران انقلابي منتقل مي شود. اين يك اصل كلي است و با حرفهايي از قبيل «معتقدات هنر بورژوازي» و «هنر براي هنر» و اين جور عبارات كليشه يي هم آن را مخدوش نمي شود كرد. لنين هم اين نكته را جايي تاكيد كرده است كه پرولتاريايي بودن مضمون هنري نبايد بهانهً آسانگيري هنرمندان بشود و فرمهاي درخشاني كه هنرمندان جوامع بورژوايي آفريده اند، بايد در فرهنگ هنري جامعهً پرولتري مورد بهره برداري قرار گيرد.(مفهوم سخنش را از حافظه نقل مي كنم، شايد اين عين عبارت او نباشد).

باري، مساله اين است كه اصولا، بدان معنا، چيزي كه بشود به طور مطلق و به طور عام به آن «هنر مردمي» يا «هنر توده يي» گفت وجود ندارد، مگر اين كه بگوييم «هنر بازاري»، كه مصداقش در موسيقي مي شود آغاسي، در سينما مي شود فيلم امير ارسلان، در رمان مي شود«مو طلايي شهر ما» و قس عليهذا كه يعني چيزهايي كه شديدا توده پسند هست حال آن كه قاتل فرهنگ توده است، و اين در برابر آثاري قرار مي گيرد كه مطلقا توده پسند نيست اما مضمون و محتوايش عميقا توده يي است، چنان كه «مرغ آمين» نيما و فيلم «گاو» مهر جويي مثلا، و اگر در فاصلهً ميان اين دو نقطه «آثاري» وجود داشته باشد با محتواي توده يي و در قالب توده پسند(همچون آثار اشرف الدين حسيني)، آنگاه بايد موضوع را در مقوله يي ديگري مورد قضاوت قرار داد چرا كه شعر اشرف الدين حسيني (منباب نمونه) بيشتر بايد يك «فعاليت سياسي» تلقي شود نه يك فعاليت هنري، و مبناي سنجش ناگزير بايد «ارزش تاريخي» آن باشد نه «ارزش فرهنگي آن».- اين كه فلان موضوع را بر چه اساسي بايد بسنجيم، نخستين قدم در راه قضاوت عادلانه است. به چاقو شكم دريدن جنايت نخواهد بود اگر از پيش بدانيم كه عامل عمل، جراح است. كسي كه دفتر تلفن رابه عنوان رماني بخواند، ناگزير قضاوتش اين خواهد بود كه «رمان افتضاحي است: آن همه پرسوناژ بدون اين كه هيچ اتفاقي بيفتد!»- البته دراين مساله من آثار موفق را در شمار استثناهاي قاعده به حساب مي آورم.اما كساني آمده اند و مقولهً پرت «هنر توده يي را به صورتي عنوان كرده اند كه هزار مساله در اذهان به وجود آورده است. بخصوص كه موضوع «تعهد» هم به عنوان يك جور «بدهكاري هنرمند به جامعه» به اين مسائل دامن مي زند.

پس در جواب اين سئوال من مي گويم: نه عزيزم. آن حرف ها كه در باب شعر من زده شده هيچ تاثيري در كار من نداشته است من از درد خودم فرياد زده ام و البته كه چنين است، مگر مي توان از درد ديگري فرياد زد و در ضمن صميمي و صادق نيز بود؟ اما اگر درد من درد تو نيز بوده، اگر درد من درد مشترك بوده، پس در همان حال درد مشترك را فرياد زده ام.

اما اين كه مي توان كل كار مرا به دوره هايي تقسيم كرد يا نه چيزي است كه من به آن فكر نكرده ام ولي تصور مي كنم چنين كار بشود كرد. اين تقسيم بندي هم از عرض مي تواند، صورت بگيرد هم از طول.  يعني شايد مجموع شعرهاي مرا بشود به چهار يا پنچ دوره تقسيم كرد و در عرض هر دوره نيز بخش بندي هاي ديگر به عمل آورد زيرا رد حوادث عمومي و شخصي هم كاملا در اين اشعار مشخص است. ولي حالا يگذاريد من يك سوال از شما بكنم: وقتي به سلامتي از اين كار مهم فارغ شديم ماحصل كارمان به درد كجا مي خورد؟

* بلاعت و هنر كلامي شعرها اخير به گونه يي است كه احساس عاطفه را مي پوشاند. مي توانم بگويم كه در شعرهاي اوليه معكوس بوده است. آيا چنين اتفاقي مي بايد در شعر بيفتد؟ چه قدر از شعر دور مي شويم برا اين كه به زبان شسته روفته نزديك تر بشويم؟

شاملو- شعر يك حادثه است. حادثه يي كه زمان و مكان سبب ساز اوست اما شكل بندي در «زبان» صورت مي گيرد. پس براي آن مي توان و بايد همهً امكانات زبان، همهً ظرفيت هاي زبان را به كار گرفت.

كلمات در شعر مظهر اشياء نيستند، بلكه خود اشيائند كه از طريق كلمات در شعر حضور پيدا مي كنند يا رنگ و طعمشان، با صدا وحجم و درشتي و نرمي شان، با القاآتي كه مي توانند بكنند، يا تداعي هايي كه در امكان شان هست، با تمام باري كه مي توانند داشته باشند و باتمام فرهنگي كه پشت شان خوابيده و با تمام تاريخي كه دارند. پس تمام اينها بايد براي شاعر «شناخته شده» باشد، «تجربه شده» باشد. شاعر بايد كل جهان را از طريق زبان تجربه كند. او نمي تواند از تلخي زهر سخن بگويد مگر اين كه زهر را چشيده باشد. و نمي تواند براي مرگ رجز بخواند مگر اين كه با مرگ پنجه در پنجه كرده باشد، اما نخواهد توانست از اين تجربه شعري بيافريند مگر اين كه با روح هر چيزي الفتي شاعرانه به هم رسانده باشد.چه مي گوئيد مي گويد بلاغت و هنر كلامي احساس و عاطفه راي مي پوشاند؟ حال آنكه تنها از اين راه است كه مي توان عمق احساس و عاطفه را بار نمود. چه طور مي گوئيد هرچه به زبان شسته رفته تر نزديك بشويم از شعر دور شده ايم؟ حال آنكه تنها از اين دروازه است كه مي توان به شعر راه يافت. تصور مي كنم يك اشكال بزرگ اين باشد كه بسياري از مردم راه مواجهه باشعر را نيافته اند و معمولا از زاويه يي با شعر برخود مي كنند كه آن را از«شعريت» مي اندازد، اين كاغذي را كه دست شماست بايد از روبه رو نگاه كرد. اگر از پهلو نگاهش كنيد، ممكن است آن را با يك تكه نخ عوضي بگيريد.

* گفتيد خود اشياء هستند كه در شعر حضور پيدا مي كنند. منظورتان اين بود كه تعريفي شاعرانه از شعر به دست بدهيد؟ منظورتان اين بود كه مثلا شعر بايد تا اين حد قابل لمس باشد؟ به عبارت ديگر تا اين حد«زنده» باشد؟

شاملو – نه. وانگهي،  شما فقط به يك تكه از حرف من توجه كرديد و باقيش را گذاشتيد به امان خدا. من به دنبال اين جمله سعي كرم يكي يكي خصوصيات اشياء را هم بشمارم. پس منظورم دقيقا همان است كه گفتم: حضور اشياء در شعر با تمام خصوصيت هاشان.

* مي توانم بپرسم چطوز؟

شاملو – با يك مثال چطوريد؟

* عالي است!

شاملو – بسيار خوب. يكي پرسيد قيمه به قاف كنند يا به غين؟ گفت اي برادر غين و قاف بگذار كه قيمه به گوشت كنند... در حرف من چيزي است در حد جواب اين مرد. بعني منظورم اين است كه در شعر، قيمه به گوشت كنند. من به شما مي گويم قناري، قناري ببينيد. كلمه را بگذايد و بگذريد، حضور قناري را دريابيد، خود آن پرنده را. با همهً وجودتان حسش كنيد. اين قناري كه من مي گويم، قاف و نون و چند تا حرف و حركت نيست. يك معجزه حيات است. رنگش را با چشم هايتان بخوريد. آوازش را با تمام جانتان گوش كنيد. وقتي كه مي خواند نت ها را تماشا كنيد كه چه جور در گلوگاهش مي تپد ـ تجسم عيني يك چيز حسي ـ، و به آن شوري انديشه كنيد كه تمام جانش را در آوازش مي گذارد. زيبايي خطوط اين حجم زندهً پرشور را بسنجيد تا به عمق مفهوم ظرافت برسيد. و تازه همه اش نيست. اينها همه نقطهً حركت است تا از مجموع اينها به ژرفاي مفهوم بي گناهي برسي؛ تا شفقت، درست در آنجايي كه بايد باشد، در سويداي قلبت بيدار شود و با تمام انسانيت در برابر كل اين «جان موسيقي» به نماز بايستي.

آنگاه من مي گويم ياس؛ و شما بايد تجربه قناري را با در بارهً ياس تكرار كنيد. ياس را ببينيد بوتهً ياس را و گلش را، عفاف سپيد عطرش را عذرايي معصوميت سپيدش را و در جانتان به مفهوم عميق و بزرگوار فروتني دست پيدا كنيد.  آنگاه من مي گويم سوسن؛ و باز همان تجربه تكرار مي شود. ما انسانيم و جهان را بدين گونه تجربه مي كنيم.

من با چنين اشيايي سخن گفته ام تا نهاد ديوي را برملا  كنم كه پشت دريچهً خانه ات ايستاده است:

كباب قناري

بر آتش سوسن و ياس...

و اگر شما حضور اين اشياء را حس نكنيد، اگر از سطح كلمات پايين نياييد، از سياهي اين فضا به وحشت نخواهيد افتاد و هشدارهاي من باد هوا خواهد شد.

بدين ترتيب مي بيند كه اشكال اصلي در شعر نيست، در طرز برخورد خواننده با شعر است. خوشبختانه دوست من پاشايي در كتاب جمعه بحثي در اين باب باز كرده است كه تصور مي كنم بسيار سازنده باشد. هرچند كه پاشايي فقط به شعر من مي پردازد و البته چاپ اين مقالات در مجله يي كه خود من سردبيرش هستم شايد يك خرده لوس به نظر بيايد.

* صحبت كتاب جمعه پيش آمد، مي خواهم درست با اين عبارت از آن بپرسم كه «پشت ريسك كتاب جمعه چي هست؟»

شاملو- چرا ريسك

* روشن است در جوّي كه منطق بعضي ها دريدن و آتش زدن روزنامه ها و مجله ها باشد...

شاملو- آه بله باقيش را نگوييد. همكاران من خوشبختانه كساني هستند كه جانشان را هم عنداللزوم مي گذارند وسط. چه زيباست آن شعر حافظ: استاده ام چو شمع، ترسان زآتشم!

* انگار سئوال اصلي من اين وسط گم شد.

شاملو ـ نه گم نشد. پشت كتاب جمعه وظيفه است و بس اين را بگذاريد همان جا جواب بدهيم. يعني توي كتاب جمعه.

* خسته نشديد؟ يك سوال ديگر هم دارم. يعني سئوال آخر: مي خواهم از كتاب كوچه بپرسم. يك جلدش از چاپ در آمده اما باقيش در چه مرحله يي است؟

شاملو ـ دردم را تازه كرديد. كار كتاب كوچه در مرحله يي است كه ديگر يك تنه پيش نمي رود. اين جلدي كه منتشر شده شامل بخشي از حرف «آ» است. كل اين حرف بين سه تا چهار جلد مي شود. بعد نوبت حرف الف است كه دقيقا نمي توانم بگويم اما احتمالا شش تا هفت جلد خواهد شد. قسمت مهمي از حرف ب هم براي چاپ آماده است. اما براي پيشبرد باقي كار حتما بايد سازماني به وجود بيايد با عده يي كارمند. از استاد محمد جعفر محجوب خواهش كرده ام منت بگذارند و اين كار را سرپرستي كنند. نگفته اند نه. فقط منتظريم ديگر مجلدات «آ» كه زير چاپ است منتشر بشود تا بتوانيم از در آمدش بودجه اين سازمان را تأمين كنيم.

                 چنين گويد بامداد شا

چنين گويد بامداد شاعر

 گزيدهء گفت‌وگوی بهرام رحمانی با آيدا سركيسيان از يادنامهء شاملو*

خانم آيدای عزيز! مرگ شاملوی بزرگ را به شما با همهء وجود تسليت می‌گوييم و می‌خواهيم

خانم آيدای عزيز! مرگ شاملوی بزرگ را به شما با همهء وجود تسليت می‌گوييم و می‌خواهيم بپرسيم كه شاملو عشق را چه‌گونه معنی كرد؟

 

عشق برای‌اش جنبش و شور و حيات بود. آتش‌فشان شور زنده‌گی عشق، به او نيرو و توان پرواز كردن و فتح قله‌های رفيع و غيرقابل دسترس را می‌داد. او را چشمه‌ای می‌كرد كه: «هر تار جان‌اش را به سرودی تازه می‌نواخت.»

 

من و تو يكی شوريم

از هز شعله‌ای برتر،

كه هيچ‌گاه شكست را بر ما چيره‌گی نيست

چرا كه از عشق

رويينه‌تن‌ايم.

 

كتاب رسالت ما محبت است و زيبايی‌ست

تا زهدان خاك

از تخمهء كين

باز نبندد.

 

ما شاملو را از شعرش می‌شناختيم، از ترجمه‌هايش و همهء صداهايش. به راستی، شاملو به عنوان يك انسان چه‌گونه بود؟

 

پرشور، پركار، خلاق، جسور و بی‌باك! كمال‌گرا! خوش‌سليقه، هميشه آراسته، منظم و مرتب! دست و دل‌باز، نظرباز، باوقار، باعطوفت و پرمهر و فروتن! سخت‌كوش! با گذشت!

گاهی سخت بی‌حوصله و عجول، گاهی متحمل تا مرز طاقت‌زده‌گی! وهنی كه به انسان می‌رفت بر‌نمی‌تابيد و به كرامت آدمی در رشتهء بی‌انتهای معجزتی كه اوست ايمان داشت.

هميشه خلاف جريان شنا می‌كرد. هميشه معترض بود. مبارزه را دوست داشت. هميشه در كارش اهتمام جدی داشت.

بعد از همهء اين‌ها سخت تنها بود، هرگز نمی‌توانستی به كنه وجودش پی ببری.

 

توان غم‌ناك تحمل تنهايی

تنهايی

تنهايی

تنهايی عريان.

 

و سكوت‌اش همهء فريادها بود.

اگر می‌ديدی‌اش ديگر ازش خلاصی نداشتی!

و چه خوش‌بخت‌ام من كه چهل سال كنار اين غول حيرت‌انگيز و زير سايه‌اش زنده‌گی كردم و شاكرم كه اين بخت‌ياری نصيب‌ام گرديد كه با او بگريم و با او بخندم.

در زمان و مكان نمی‌گنجيد.

 

ابعاد كار عظيم شاملو پيش روی ماست، اما سؤال اين است كه او چه‌گونه به اين همه كار موفق می‌شد، آيا شبانه‌روز برای او بيش از بيست و چهار ساعت بود؟

 

شبانه‌روزش بيست و چهار ساعت بود، ولی همهء دنيا باز هم برای‌اش تنگ بود. استمرارش در كار، پشت‌كار حيرت‌انگيزش كه خسته‌گی نمی‌شناخت و فقط كار ارضائش می‌‌كرد. در آن واحد چند كار دست‌اش بود. ترجمه می‌كرد، ويرايش می‌كرد، روی كتاب كوچه كار می‌كرد، چند كتاب را كه اين‌جا و آن‌جا باز بود، می‌خواند و يادداشت برمی‌داشت. موسيقی هم گوش می كرد. به موسيقی كلاسيك عشق می‌ورزيد و با تمام روح‌اش آن را می‌نوشيد.

برای من در زنده‌گی فقط كار شاملو اهميت داشت و هرگز برنامه‌ای كه او را از كارش باز بدارد، نداشتم. همهء مسؤوليت زنده‌گی مشترك را پذيرفته بودم كه با خيال راحت فقط به كارهايش بپردازد.

 

همه می‌دانند كه نه تنها بخش بزرگ زنده‌گی شاملو به صورت عام كه هم‌چنين فرهنگ بزرگ كوچه به صورت خاص، مديون حضور شماست. كار عظيم فرهنگ كوچه چه‌گونه ميسر شد؟ منابع‌اش چه بود؟ چه‌قدر كار طلبيد؟

 

از اولين سال زنده‌گی مشترك ما، می‌دانيد كه قبل از آن هم از سنين نوجوانی شاملو به گردآوری مواد كتاب كوچه می‌پرداخته، منتها همين‌طور كه در مقدمهء كتاب كوچه نوشته، دو بار همهء آن از ميان رفت. و برای بار سوم از نو شروع كرد.

در طول نزديك به چهل سال هر شنيده و خوانده‌ای را كه به اين كار مربوط می‌شد و می‌شود، يادداشت می‌كرديم: هر كلمه يا باور يا مَثَل يا دع، نفرين، خواب‌گزاری، اصطلاح و ... كه به زبان مردم جاری بود، ولی آن را نه در مدسه آموخته بوديم نه در كتاب‌های آموزشی.

اين كتاب آينهء تمام‌نمای جامعه‌ای‌ست كه در اين منطقهء جغرافيايی زنده‌گی می‌كنند و طی قرون متمادی شكل گرفته و يك جريان زاينده و افزون‌شونده كه هرگز نمی‌توانی بگويی پايان يافته چون مدام در زبان محاوره ساخته می‌شود و يك نوع هم‌بسته‌گی فرهنگی به وجود می‌آورد. گاهی  ريشه‌ای تاريخی دارد گاهی ريشه‌ای مذهبی يا جغرافيايی.

كار سترگی‌ست و عشق و علاقه و دقت زياد می‌طلبد.

شاملو در سال‌های گذشته اغلب چهل و هشت ساعت يا بيش‌تر بيدار می‌ماند و كار می‌كرد، كار نفس‌گير. از هر منبعی استفاده‌ می‌شود، مثل قصه، رمان، تاريخ، سرگذشت، سفرنامه يا فرهنگ‌ها و كتاب های تخصصی. مثلاً ابزار‌آلات را فرض كنيد كه هر شی‌ئی اسمی من‌درآوردی می‌گيرد يا در معماری سنتی كه دريايی‌ست از اصطلاحاتی كه مردم ساخته‌اند.

 

* بهرام رحمانی در پيش‌گفتار اين يادنامه می‌نويسد: يادنامه بخش‌های مختلفی دارد. بخش اول با شعر «در جدال با خاموشی» آغاز می‌شود و در بر گيرندهء گفت‌وگويی‌ست با خانم آيدا، زنده‌گی‌نامه، كتاب‌شناسی و ... . بخش دوم [حاوی] مقالاتی‌ست كه برای اين ويژه‌نامه نوشته شده‌اند. بخش سوم يادها و نكته‌هاست. بخش چهارم سخن‌رانی‌هايی هستند كه سخن‌رانان در مراسم بزرگ‌داشت شاملو در كشورهای مختلف يا در مراسم به‌خاك‌سپاری او در ايران ايراد كرده‌اند. ... بخش پنجم سروده‌هايی هستند كه به ياد احمد شاملو سروده شده‌اند. بخش ششم از لابه‌لای كتاب‌ها نام دارد كه در زمان حيات خود شاعر نوشته شده‌اند. بخش هفتم به شعر در آستانه اختصاص دارد. بخش پايانی لحظه‌ها و تصويرها، در بر گيرندهء عكس هايی از لحظات گوناگون زنده‌گی او. اين يادنامه را می‌توان جويباری ديد كه به سوی رود خروشان فرهنگی و اجتماعی در جريان است.

  ر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 18:42  توسط حمید  | 

«نياز» تلاشى ستودنى در راه پيوند موسيقى فولكلور و موسيقى الكترونيك

                اعظم على، كارمن ريتزو و رامين تركيان (از راست)

نياز نام گروه و به عبارتى پروژه اى است كه در آمريكا شكل گرفته و به تازگى آلبومى منتشر كرده كه تلاشى است ستودنى و بسيار شنيدنى در راه پيوند دادن موسيقى محلى و فولكلور با موسيقى الكترونيك.

تازگى و جذابيت آلبوم نياز، نه تنها در تلفيق موسيقى محلى، فولكلور و عنصرهاى موسيقى سنتى ايران، هند و تركيه با موسيقى الكترونيك نهفته، بلكه همچنين در استفاده از اشعار كلاسيك فارسى و اردو، يا به عبارتى دو زبان فارسى و اردو در اجراى ترانه ها.

اعظم على در ايران متولد شده، اما در سن چهار سالگى به همراه خانواده ايران را به مقصد هند ترك كرد و در سال ۱۹۸۵ هم راهى آمريكا شد. شروع كار اعظم در عرصه موسيقى اگرچه با آموختن نوازندگى سنتور بود، اما بعد از مدتى حس كرد كه اين ساز آنطور كه بايد و شايد بيانگر انديشه و احساساتش نيست و به همين خاطر راهى تازه در پيش گرفت و به صدا و آواز رو آورد.

        

اما موسيقى الكترونيك چه نقشى ميتواند بازى كند؟ رامين كه براى اولين بار چنين همكارى اى را تجربه ميكرد، ميگويد:

«موسيقى الكترونيك در واقع کاری که می کند این است که ... اگر بخواهم عامیانه بگویم، به لحاظ voltage بالاست. مقدار قدرتی که در صدا وجود دارد خیلی بیشتر است. برای همین یکجورهایی مثل رنگ گذارى روی فیلم ميماند. شما امروز هیچ فیلمی را نمی بینید که رنگش دست نخورده باشد از طریق کامپیوتر و استفاده ی کامپیوتر. و در موسیقی هم اين چیزی ست که دیگر نمی شود انکار کرد. آمده و خواهد ماند و دیگر قسمتی از تاریخ موسیقی خواهد بود. اینهم همین حالت را دارد. وقتی صداها را شما می آید و در کامپیوتر اضافه می کنید و تغييرات مختلفى در آن ميدهيد، اینها همه خاصیت های خودش را دارد که به موسیقی اکوستیک کمک می کند. ما می خواستیم یک چیزی بسازیم که هم آکوستیک باشد و هم الکترونیک.»

در اينجا بايد نكته اى ديگرى را نيز در نظر داشت و آن اينكه ممكن است در فرهنگهاى مختلف، كاربرد و برداشتى متفاوت از موسيقى الكترونيك وجود داشته باشد، چون موسيقى هم به نوعى، آيينه جامعه است:

«موسیقی انعکاسی ست هم از جامعه و هم از فضا. این چیزی ست که من فکر می کنم خیلی کم به این توجه می شود. انعکاسی از جامعه است. چون بالاخره یک صداهایی هست که شما می شنوید، نوع tempo سرعت زندگی، صداهای ماشین هایی که می شنوید، همه اینها یکجورهایی و یک مقداری ذهنیت آدم را آماده می کند، ولی خود فضایی هم که شما در آن زندگی می کنید انعکاسی توی موسیقی دارد. توی فضای ایران صداهای الکترونیک فقط و فقط در موسیقی پاپ استفاده شده. برای همین هست که در وهله ی اول، خیلی امکان دارد كه آن را مساوى با موسيقى پاپ ببينند. یعنی چیزی که فقط در آنجا بکار گرفته شده، خوب، مردم هم گوششان اینجوری عادت کرده و کاربردش را محدود می بینند و نوع رنگ آمیزیی که وجود دارد را نمی بینند. این مثل رنگین کمانی می ماند که اگر شما رنگی از آن را بردارید، خوب، یک رنگ و یک شکل دیگری دارد.»

             

غزل                                           نهان

سايت رسمى «نياز» در اينترنت

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 12:24  توسط حمید  |